بهانه گفتگو با تو اکران یک عاشقانه ساده است.دوست دارم با این سوال شروع کنم که این فیلم چه جذابیت هایی برایت داشت که حضور در ان را قبول کردی؟

اولین دلیلی که داشت این بود که بعد از خواندن فیلمنامه به این نتیجه رسیدم که دوست دارم حضور در چنین ژانری را تجربه کنم فیلم در یک فضای روستایی اتفاق می افتاد و من تا حالا چنین تجربه ای را میان کارهایم نداشتم . معمولا دوست دارم از تفاوت های نقش استقبال کنم .

و در واقع شاید همین تفاوت نقش است که باعث می شود من بروم و یک فیلمنامه را قبول کنم . بعد از ان درصحبت هایی که با سامان مقدم عزیز داشتم متوجه شدم که یک گروه خیلی خوب تشکیل داده و نیت خوبی هم برای اکران داشت که برایم جالب بود. ضمن اینکه دوست داشتم با سامان هم تجربه همکاری داشته باشم .خیلی خوشحالم که در این کار حضور داشتم.


تجربه کار با سامان مقدم چه طور بود؟ به عنوان یک بازیگر فکر می کنی در کدام دسته از کارگردانها قرار می گیرد؟

برای من تجربه خیلی خوبی بود. کار با سامان مقدم یک ویژگی بارز دارد و ان این است که او ایده اش را از همان اول درباره کار به بازیگر می گوید و روی ان هم پافشاری می کند. ولی این پافشاری را طور ی انجام نمی دهد که به گروه یا بازیگران یا تهیه کننده بر بخورد. یعنی اینطور نیست که بگوید من کارگردانم و من تعیین می کنم چه اتفاقی بیفتد . تفاوت سامان با بعضی از دوستان در این است که خیلی دوست ندارد تاکید کند که من کارگردانم.

یعنی خودش را عضوی از گروه می داند و دوست ندارد این ذهنیت به وجود بیاید که نسبت به بقیه برتری دارد .ضمن اینکه حواسش هست که مسئولیت فنی تمام اتفاق هایی که می افتد با کارگردان است . در همین شرایط هیچ وقت از دایره اخلاق خارج نمی شود . بزرگترین حسن سامان دراین است که همیشه با محیط اطراف یک رابطه انسانی دارد.

همان طور که خودت گفتی این اولین بار بود که تو در نقش یک پسر روستایی ایفای نقش کردی . شاید برای خیلی ها جالب باشد که بدانند چطور به این نقش رسیدی ؟

روستایی به معنای کسی است که از هیاهوی شهر فاصله دارد . مثلا یک اصطلاحی هست که متاسفانه در کشور ما به شکل یک جغرافیا درامده و ان این است که می گویند :طرف شهرستانی است ، این اصطلاح یک نوع جغرافیا دارد اما معنای واقعی اش این است که طبقه هر کسی را شعورذاتی و فرهنگی او تعیین می کند نه جایی که در ان زندگی می کند .

من در دوره تحصیل دوستان زیادی داشتم که از روستا می امدند مدرسه ما. باور کنید اصلا نمی خواهم یک جمله عامیانه پوپولیستی بگویم که یک عده ای خوششان بیاید اما انها بچه هایی بودند که من واقعا یک جاهایی در مواجهه با شعور و فرهنگ بالایشان حیرت می کردم .

این خصلت بر می گردد به این که انها انسانهای بسیار ساده ای هستند که با قلبشان زندگی می کنند . یعنی در ترازوی عقل و دل سعی می کنند بیشتر روی دلهایشان بایستند . به خاطر همین ادم دوست دارد با انها ارتباط بیشتری داشته باشد چون تکلیفش با انها معلوم است .

برای نقش هم من درست از همین چیزها استفاده کردم . پیش خودم گفتم هر چیزی که داستان و فیلمنامه می گوید باید به ساده ترین شکل ممکن اتفاق بیفتد . یعنی شرط اول این نقش ،بازی نکردن بود . در عین حال باید حواست باشد که درست جلو بروی تا به خط کلی داستان اسیبی نرسد.

فیلم فضای خیلی خوبی داشت و بازیگرانی در ان حضور داشتند که هر کدام به تنهایی می توانند یک فیلم را جلو ببرند من باید این را در نظر می گرفتم که باید میزان شخصیت من در فیلم چقدر باشد و چقدر باید برایش بازی بگذارم . در نهایت کاری که کردم تکیه کردن روی سادگی این ادم بود و این که هیچ اضافاتی روی ان نگذارم.


این چیزی بود که خود اقای مقدم هم می خواست؟

بله اسم فیلم از همه باگت بود اما در طول کار ما دنبال یک اسم می گشتیم که جایگزین کنیم. یکی از خصلت های خوب سامان مقدم ای است که این چیزها را بابازیگر در میان می گذارد . متاسفانه بعضی وقت ها این تصور وجود دارد که اسم فیلم برای بازیگر مهم نیست در صورتی که واقعا اهمیت دارد و متاسفانه برای دوتا از فیلمهای من که دوست ندارم اسمشان را بگویم هم همین اتفاق افتاد و من به هیچ وجه از این اتفاق راضی نیستم چون اگر فیلمنامه ها از همان اول با همین اسم های فعلی به دستم می رسید ممکن نبود که در انها بازی کنم چون اسم های جدید کاملا منظور دار گذاشته شده و این منظور اصلا حرفه ای نیست .

سامان از همان موقع این موضوع را با من در میان گذاشت که می خواهد اسم کار را عوض کند و از بین همه پیشنهادها در نهایت به یک عاشقانه ساده رسیدیم . همین اسم نشان می دهد ان سادگی که درباره کاراکتر خودم گفتم در ذهن کارگردان هم بوده است.


این سادگی بیش از حد که گفتی ممکن بود که این ریسک را داشته باشد که در جاهایی به اغراق برسد . چطور توانستی این مرز باریک بین سادگی و دور شدن از اغراق را رعایت کنی؟

واقعیت این است که این دست نقش ها را نمی شود بازی کرد. بازی کردن این نقش بزرگترین اشتباهی است که یک بازیگر می تواند بکند،این که بخواهد المان خاصی برایش تعریف کند یا پیچیدگی های عجیبی برایش تعریف کند.

در واقع پیچیدگی این نقش در این است که ساده باشد . باید حواس بازیگر انقدر جمع باشد که درست کار کند. من باید با ذهن کارگردان هم هماهنگ می شدم تا به نتیجه مورد نظر برسیم. چیزی که سامان از من خواسته بود این بود که ما این عشق را به شکل ساده اش نشان بدهیم و یکی از خوبی های سینما هم همین است.من سینما را به خاطر همین دوست دارم که تنها جایی هست که تو می توانی خودت باشی .تنها جای دنیاست که تو می توانی عاشق باشی . می توانی جانی باشی و این ها همه بر می گردد به روحیات خود انسان که تمام این حس ها در ان هست.

در یک عاشقانه ساده قطعا می توانست یک جاهایی این اغراق وجود داشته باشد. اما خوشبختانه حواس سامان جمع بود و چون ما تعامل خیلی خوبی با هم داشتیم ان اغراق ها روتوش شد.


بعد از فیلم قصه پریا این دومین فیلمی است که در مقابل مهناز افشار بازی می کنی . به هر حال هر دو کار یک شباهت هایی با هم داشت . دوست دارم خودت بیشتر در باره این همکاری و شباهت ها و تفاوت های این دو کار بگویی.

تفاوت این دو کار خیلی زیاد بود . قصه پریا کاری بود که باید در ان از تکنیک های خیلی سخت تری استفاده می شد . من باید نقش یک معتادی را بازی می کردم که قبل از این بارها بازی شده بود . و اتفاقا بازی های خیلی خوبی هم دیده بودیم .

من در عین اینکه باید ان نقش ها را حفظ می کردم باید مواظب هم بودم که تکرار به وجود نیاید . نقشی که من داشتم یک معتاد بسیار سخت و پیشرفته بود و من سعی کردم سکانس های خیلس سخت که اواخر ان است را با نخوابیدن های زیاد و به هم ریختگی صدا به صورت عمدی در بیاورم.

باید جلوی دوربین بیشتر به احساسم فکر می کردم تا هر چیز دیگری اما در یک عاشقانه ساده اینطور نبود . درست است که در هردو کاراکتر یک پسر عاشق را داشتم ولی همین عشق هم تفاوت های خودش را داشت . در قصه پریا ما با کسی مواجهیم که عصیان می کنم . به جای اینکه حق خودش را خودش بگیرد جامعه را مقصر می داند . کسی که امید را رها کرده اراده اش را از دست داده و به اعتیاد رو می اورد. در انجا عشق در مرتبه دوم قرار دارد اما در یک عاشقانه ساده عشق در مرحله اول است . عشقی که در قصه پریا می بینیم بیشتر یک جور دلسوزی است. به نظر من این روزها عشق اشتباه تفسیر می شود . وقتی شما از خالی بودن و نیاز به عشق پناه ببرید با از دست دادن ان همه چیز را از دست می دهید به نظر من عشق را باید به شیوه درست پیدا کرد . عشق باید یک نیاز معمول باشد . ادمها باید بدانند که غیر از عشق چیزهای مهم دیگری هم در زندگی هست که اگر به انها برسند ناخوداگاه عشق هم پیدا می شود . تفاوت اصلی این دو کار در همین بود .تجربه بازی با خانم افشار تجربه خوبی بود . مثل بقیه دوستان خوبی که با هم کار کردیم در این کار هم تعامل داشتیم . خدا رو شکر تا امروز من مشکل خاصی در زمینه همبازی های مقابلم نداشتم . اکثر عزیزانی که من با انها کار کرده ام انسانهای با شخصیت و دوست داشتنی بوده اند.


از بحث یک عاشقانه ساده که بیرون بیاییم به فعالیت های این روز هایت می رسیم . اخرین فیلمی که در ان حضورداری اینه شمعدان است که اتفاق های زیادی در جریان تولیدش افتاده و ظاهرا همچنان هم ادامه دارد.

چند وقت پیش با اقای بهرامیان برای حضور در اینه شمعدان صحبت کردیم .این سومین فیلم سینمایی اقای بهرامیان و سومین همکاری من با ایشان است . متاسفانه یکسری حواشی به وجود امد و در اواسط کار به خاطر ایراداتی که ازطرف وزارت ارشاد به فیلمنامه گرفته شد کار متوقف شد .

حالا سوال من این است بازیگری که برای 2 ماه قرداد بسته چطور می تواند وسط کار همه چیز راتعطیل کند و یک ماه بعد در حالی که زمان قرارداد تمام شده دوباره تمام این ادمها دور هم جمع شوند و کار را ادامه دهند؟

من اصلا دنبال اصلاحیه هایی که صورت گرفته نیستم چون دلم نمی خواهد برای فیلم حاشیه به وجود اید اما این وقفه فیلم را به شدت دچار مشکل کرده و بازیگرانی که قرارداد داشتند از قبل برای حضور در فیلم دیگری هم قرارداد بسته بودند و این همه چیز را خراب کرد. در کنار این یکی از بازیگران عزیز ما هم در یکی از مصاحبه هایش گفته که این کار ارزش هنری نداشته و تهیه کننده هم جواب او را داده است . یکسری دعواهای این شکلی که فیلم را دچار حاشیه کرد و گروه را به هم ریخت اما به هر حال گروه دارد کارش را می کند . البته براورد این فیلم خیلی بیشتر از ان چیزی بود که بعد از این وقفه به وجود امد .هزینه های مادی و معنوی که به خاطر این ماجرا به وجود امد اصلا چیز قشنگی نیست.


یعنی پیش بینی های اولیه اتفاق نیفتاده؟

دقیقا به نظر من در شرایط فعلی سینما فروش فیلم ها در گیشه تقریبا یک سوم شده . حالا خیلی ها می خواهند این موضوع را به فیلم ربط بدهند در حالی که اگر به 4 سال پیش نگاه کنیم مگر چه فیلم هایی اکران می شد که حالا فرق کرده باشد.

به هر حال مسائل اقتصادی هم روی سینماها هم تاثیر گذاشته . از طرف دیگر مقوله فرهنگ در این شرایط فکر نمی کنم دربین 12 قلم کالای اساسی در اقتصاد قرار داشته باشد .اما همچنان تمام دنیا اصرار دارند که سیاست اقتصاد و هر موضوع دیگری اولین نیازش فرهنگ ان است و بعد خود ان مقوله.

اما ما اصرار داریم که فعلا در این چند قلم فرهنگ نباشد و تا وقتی که این ذهنیت را داشته باشیم وضعیت فرهنگ و سینما همین خواهد بود. به هر حال یک سرمایه گذار امد و برای فیلم اینه شمعدان سرمایه گذاری کرد . اما بعد از این فیلم مطمئنا پولش را کنار خودش نگه می دارد چون قطعا سرش درد نمی کند که این همه درد سر را تحمل کند.


فیلمنامه بعد از اصلاحات تغییرات زیادی کرده یا فضای کلی کار حفظ شده؟

راستش فیلمنامه اول را با ضمانت می شود گفت کار خوبی بود. یعنی بدون تردید با یک فیلم و قصه خوب طرف بودیم اما به نظر من ممیزی خیلی بی رحمانه عمل کرده.

فقط می شود گفت بی رحمانه چون یک شخصیت را از کار بیرون اورده.در واقع نقش مقابل من به طور کامل حذف شده.حالا من یه سوال دارم . برای من که پاتنرم را از فیلم حذف کرده اند چه اتفاقی می افتد؟

مثل این می ماند که در یک عاشقانه ساده شما کارکتر گندم را که مهناز افشار بازی می کند از فیلمنامه حذف کنید ان وقت من باید عاشق چه کسی بشوم؟ مگر می شود یک شخصیت را بردارید و بگویید حالا فیلمت را بساز ؟

در فیلم اینه شمعدان دقیقا همین اتفاق افتاده. بعد عوامل مجبور شده اند به خاطر هزینه زیادی که شده فیلمنامه را تغییر بدهند . از ان طرف وقتی می روی فیلم را بازی کنی منتقد محترمی که از همه این شرایط اطلاع دارد شروع می کند به حمله کردن به فیلم . به نظر من با شرایط فعلی منتقدان اول باید بیایند ببینند چه سکانس هایی از فیلم حذف شده و بعد درباره اش صحبت کنند . البته ممیزی در همه جای دنیا به شکل های مختلف وجود دارد اما در اینه شمعدان خیلی سخت گیرانه رفتار شد. یعنی می توانستند اجازه بدهند ما کار را جلو ببریم و بعد در فرصت باز نویسی اصطلاحات مورد نظر انجام بشود نه اینکه وسط کار یک ماه فیلمبرداری را متوقف کنند و کار تعطیل بشود در این شرایط تیم از هم می پاشد.

همین حالا که من با شما صحبت می کنم هنوز قراردادم را تمدید نکرده ام و بر اساس روال قانونی من می توانم این نقش را بازی نکنم چون در بازنویسی نهایی بیشترین ضربه به نقش من وارد شده است و در حال حاضر داریم به این فکرمی کنیم که چطور باید با این نقش برخورد کنیم.


در بعضی از رسانه های خبری خواندم که مسئولیت انتخاب بازیگران اینه شمعدون با تو بوده این خبر واقعیت دارد؟

نه به هیچ وجه من بازیگر این کار هستم . اصلا این فیلم مسئول انتخاب بازیگر نداشت و همه بازیگران را خود اقای بهرامیان انتخاب کرد .

من و بهرام بهرامیان به دلیل شناخت زیادی که از نگاه هم داریم می دانیم که قرار است چه کار کنیم اما من به هیج وجه در جریان انتخاب بازیگران تا امروز نه نظری دادم نه نقشی در انتخاب ها داشتم . همیشه اگر هم چیزی گفتم نظر شخصی خودم بوده که ان هم بعد از سوالی که پرسیده شده گفته ام. یعنی هر وقت ایشان در مورد شخصی دچار شبهه بشوند به خاطر همان شناختی که گفتم ، ممکن است بپرسند که از نظر من در میان گزینه ها کدام یکی بهتر است و البته اینطور هم نیست که در نهایت نظر مرا قبول کنند . شاید لطف اقای بهرامیان باعث شده که بعضی وقت ها این شبهه به وجود بیاید.


برسیم به فیلم هایی که برای جشنواره امسال داریم جیب بر خیابان جنوبی، برلین منفی 7، در این دو کار با کارگردان هایی کار کردی که تقریبا تجربه اول فیلم بلند سینمایی را در کارنامه شان دارند. مثل سیاوش اسدی که بعد از فیلم حوالی اتوبان برای بازی در جیب بر خیابان جنوبی به تو پیشنهاد کار داد . کار با دو کارگردان جوان ان هم به فاصله خیلی کم علت خاصی داشت؟

قرار بود اقای اسدی یک فیلم را کارگردانی کند که کار بسیار خوبی بود . برای حضور در ان فیلم یک صحبت هایی با هم داشتیم بعد به دلایلی ان فیلم استارت نخورد و یک فیلمنامه جدید به من دادند .وقتی کار را خواندم از فیلم خوشم امد ضمن اینکه فیلم قبلی ایشان یعنی حوالی اتوبان را هم دیده بودم و کار را دوست داشتم .

در صحبت هایی که داشتیم متوجه شدم که سواد خیلی خوبی درباره سینما دارد و در این مورد ادم فوق العاده تیزی است. یک فاکتور خیلی خوبی که اقای اسدی دارد این است که می داند چه چیزی بد است و به کار خودش هم در طول فیلمبرداری نگاه انتقادی دارد.

دوست داشتم با کارگردانی با این طرز فکر کار کنم.کسی که می تواند ایراد ها را خیلی سریع پیدا کند و همان موقع انها را روتوش کند همین کار باعث می شود که کار به اصطلاح گاف های کمتری داشته باشد . یعنی کنترل فیلمنامه در نهایت به نفع فیلم تمام می شود چون کارگردان قبل از اینکه اولین پلان را بگبرد باید کل ان را ساخته باشد و در طول فیلمبرداری ان فیلمی را که ساخته به مرحله اجرا بگذارد ،دقیقا مثل موسیقی و خوانندگی است . یعنی باید ترانه اماده باشد نت ها در کنار هم چیده شده باشد و در نهایت فقط برای اینکه در ذهن مردم به ثبت برسد ان را بسازد.

سیاوش اسدی شناخت خوبی روی فیلمنامه و بازیگری دارد و همین باعث شد تا با وسواس زیادی کار جلو برود هر چند این وسواس یه جاهایی بیشتر از حد شد و در کنار ان اتفاق هایی پیش امد مثل مصدوم شدن من و خانم نورا هاشمی . به خاطر همین تهیه کننده ترجیع داد تا با توافق اعضاء کار را برای مدتی متوقف کند. بعد از دو ماه دوباه ادامه دادیم. و در نهایت جیب بر خیابان جنوبی تمام شد . البته دوست دارم ازهمین جا با سیاوش یک شوخی هم بکنم و بگویم این خصوصیت اخلاقی اش خیلی خوب است چون باعث پیشرفت خودش و عوامل فیلم می شود اما در زندگی شخصی نباید این طور دنبال ایرادها باشد(می خندد).


در همین فاصله پیش امده بود که در برلین منفی 7 بازی کردی؟

در این فاصله در دو فیلم بازی کردم. یکی فیلم پدرم حاج محمود که کار اقای ورزی بود و در سکوت کامل خبری انجام شد . البته شنیدم که اسم فیلم عوض شده ،

بعد نوبت برلین منفی7 بود که ان کار هم با تاخیر استارت زده شد بازیگر دختری که برای گروه در نظر گرفته شده بود به خاطر مخالفت مدرسه اش با بازی در فیلم نتوانست به جمع ما اضافه شود با اینکه خانواده اش خیلی دوست داشتند در کار حاضر باشد کار را با 20 روز تاخیر شروع کردیم و تجربه خیلی خوبی برای من بود . همیشه دوست داشتم در یک کار بین المللی بازی کنم . ودر این فیلم هم بازیگران مختلفی از امریکا ترکیه ،المان حضور داشتند .

البته یک تجربه وحشتناک هم داشتم. وقتی قرارداد را امضا کردم فیلمنامه به زبان فارسی بود. اما یکی از بازیگران خارجی فیلم نمی توانست چند خط از دیالوگش را که به زبان فارسی نوشته شده بود با تلفظ درست بخواند همان موقع به من گفتند همه این ها را به انگلیسی بگو . باید بودید و حال و روز مرا می دیدید این که چه ریسکی را قبول کردم تا این کار را بکنم و من باید قبول می کردم چون ممکن بود باز هم پروژه برای مدتی به تاخیر بیفتد . ریسکم را بردم بالا .چند روز طول کشید تا دیالوگ ها را به زبان انگلیسی یاد بگیرم.


فکر می کنی فیلم ها در جشنواره دیده بشوند؟

به نظر من جیب بر خیابان جنوبی قطعا دیده می شود. چون فیلم خوبی است . البته برلین منفی 7 را ندیده ام و نمی توانم در باره اش قضاوت کنم .اما تا جایی که خودم در جریان کار بودم فکر می کنم در جشنواره حضور خوبی داشته باشد چون فیلم واقعا در شرایط خوب و درستی کار شد .

یکی از دلایلی که این کار را دوست دارم ارامشی بود که وجود داشت.احترامی که در تمام طول فیلمبرداری در بین عوامل وجود داشت فوق العاده بود. مدیر تولید ما اقای جعفری بود که در المان زندگی می کند و من باید وافعا تشکر کنم هم از ایشان هم از تهییه کننده کار اقای پور شریف. همه عوامل وقتی اسم برلین منفی هفت می اید از احترام و شخصیت این دو نفر می گویند و من به خاطر این خاطره و ذهنیت خوبی که برای بچه ها به جا گذاشتند به هر دو تبریک می گویم.


بازی های خودت چطور؟امسال ممکن است ستاره جشنواره باشی؟

من ماست فروش هستم به خاطر همین نمی توانم چیزی بگویم (می خندد). ولی ماست ما امسال ترش نیست هر چند ممکن است شیرین هم نباشد. البته بستگی به این دارد که قبل از ان چه خورده باشیم و مزاجمان به چیزی عادت کرده باشد اما واقعییت این است که فیلمها خوب ساخته شده اند. در جیب بر خیابان جنوبی که جیب بر من هستم و مسئولیتم زیاد بوده. امیدوارم که کارها با مخاطب هم ارتباط خوبی برقرار کند.


به روند بازیگری تو نگاه که می کنیم به سریال پر طرفدار یوسف پیامبر می رسیم.تو در ان کار به بهترین شکل ممکن دیده شدی و همین همه چیز را قطعا سخت تر می کرد . خیلی ها هم بودند که شروع خوبی در تلویزیون داشتند اما نتوانستند در سینما موفق باشند. تو برای این باقی ماندن برنامه خاصی داشتی؟

قطعا یک برنامه ای بوده نمی خواهم بگویم صد در صد درست اما به هر حال الان 4 سال از حضورم در سینماو 8 سال از ورودم به بازیگری می گذرد.سینما شرایط خاصی دارد و اگر تحلیل درستی نداشته باشی به راحتی پرت می شوی.اتفاقی که ممکن است برای خیلی از بازیگرها افتاده باشد .

فضای سینما طور دیگری است که با سریال فرق می کند. اگر قرار باشد در باد شهرت در تلویزیون بمانی و از ان درست استفاده نکنی باعث از بین رفتنت می شود. به طور کلی شهرت هم مثل ثروت و قدرت با خودش یک فهم کاذب می اورد که اگر نتوانی با ان کنار بیایی برای خودت حلاجی اش کنی نابود می شوی.

درباره یوسف پیامبر این شهرت روی خود شخصیت بود و من باید فقط کاری می کردم که برای مردم به هم نریزد.شاید همین که نقش یوسف پیامبر را خراب نکنم بهترین کاری بود که می توانستم بکنم. بعد از این شهرت من با خودم صادقانه رفتار کردم . یعنی سعی کردم دچار توهم فهمیدن نشوم.شروع کردم به یاد گرفتن. قبل از این که در نقش یوسف بازی کنم کلاس خصوصی می رفتم تا برای نقش اماده بشوم. اما درست 15 روز بعد از اتمام شدن کار در کلاسهای اقای سمندریان ثبت نام کردم و دوره گذراندم. بعد از سه سال جلوی دوربین بودن به این نتیجه رسیدم که نیاز است به این کلاسها بروم.6 ماه روی بیان و بدن کار کردم.

بعد در دوره ای وارد سینما شدم که فضای بیشتر فیلمها طنز بود و من نمی توانستم کار طنز کنم چون نباید فضای ذهنی مردم را نسبت به خودم یک دفعه تعغییر می دادم .سعی کردم در ان مقطع از نجابتی که یوسف پیامبر برایم به وجود اورده بود زیاد دور نشوم. می خواستم تکلیفم را با خودم و ادمهای اطرافم روشن کنم که چه نوع سینمایی را می خواهم. به خاطر همین در فیلم ال بازی کردم فیلمی که کارگردانش تجربه موفقی مثل سریال ساعت شنی را داشت. بعد بدرود بغداد را کار کردم و بعد در کارهای اقای حسن فتحی و فریدون جیرانی حاضر شدم .

سعی کردم انتخاب هایم را با ادم هایی انجام بدهم که دلشان برای این سینما می سوزد و کسانی اند که دوست دارند پیشرفت کنند و جاه طلبند چون دوست داشتم از انها یاد بگیرم . تمام تلاشم را کردم که در باد شهرت و ثروت سینما گیر نکنم.


اما به هر حال این ها هم جزیی از سینماست.

بله اما برای انهایی که امدند و نتوانستند بمانند دغدغه اصلی سینما نبوده یا اگر بوده خیلی کم بوده سینما بیشتر ابزاری بوده تا به هدفی که در قلبشان داشتند برسند. مثلا من دلم می خواهد یک زندگی بهتر داشته باشم خانه بهتر، اتومبیل مدل بالاتر و... بعد بیایم بازیگری را انتخاب کنم تا به این هدف برسم. خب این چیزی است که خیلی زود رو می شود و مسئولش هم خود ان شخص است چون تو وقتی به اینها می رسی انگیزه ای نداری.مثل اتفاقی که در ورزش می افتد. مثلا در فوتبال که رشته مورد علاقه خودم است و اتفاق هایش را دنبال می کنم . بازیکن تلاش می کند تا خودش را به یکی از تیم های پر طرفدار استقلال یا پرسپولیس یا باشگاهای اماراتی برساند وقتی از لحاظ مادی بی نیاز شد دیگر همه چیز را فراموش می کند وروند نزولی اش شروع می شود. این افت شدید نیست در واقع رو شدن نیت واقعی ان بازیکن یا بازیگر سینماست.

وقتی تو دلت برای سینما نمی سوزد و حواشی اش را بیشتر دوست داری همین اتفاق باعث می شود که برای باقی ماندن در موج حواشی نقش بازی کنی پس در واقع اصل سینما برایت مهم نیست ، شهرت و پول در اوردن از راه سینماست که مهم است.این مسئله ممکن است برای خود من هم یک روز اتفاق بیفتد فقط دارم تحلیل می کنم و تمام تلاشم این است که خودم را از ان دور کنم برای همین دوست داشتم با کسانی کار کنم که می دانستم دلشان واقعا برای سینما می سوزد نه برای حاشیه هایش.


مصطفی زمانی در شرایط فعلی سینمای ایران و با توجه به چیز هایی که گفته شد خودش را یک سوپراستار می داند یا نه؟

من اعتقادی به کلیت سوپر استاری ندارم چون در هر دهه ای تعریف خودش را دارد مشکل ما این است که هیچ وقت به تعاریف دست نمی زنیم. باید یاد بگیریم که تعریف ها در هر دوره ای با توجه به موقعییت مکانی و اجتماعی ادمها شکل می گیرد.

مثلا در دوره جنگ برای تماشای فیلم های اقای جمشید هاشم پور جلوی سینما ها صف می کشیدند. ایشان ان موقع سوپر استار بودند. بعد در دهه هفتاد اقای ابوالفضل پور عرب بودند. دهه هشتاد هم نوبت سوپر استارهای جوان بود که گیشه را بگیرند چون شرایط طوری بود که نیمی از جمعیت کشور جوان بودند. این نسل همه چیز را تجربه کرده. و دیگر نمی شود با چندتا جمله عاشقانه یا لباس های شیک و چهره های ان چنانی قانعش کرد.

به نظر من سوپر استاری به فهم یک بازیگر بر می گردد و من واقعا خوشحالم که ان دوره طی شده و در حال حاضر سوپر استار بودن به این است که تو خودت را از مردم جدا ندانی و طوری زندگی کنی که این ذهنیت به وجود نیاید که یک ادم دیگر هستی. فهم بیشتر درباره کسی که داری نقشش را بازی می کنی از تو یک سوپر استار می سازد به خاطر همین فکر نمی کنم با توجه به تعداد فیلم هایی که تا امروز بازی کرده ام به ان درجه از اگاهی رسیده باشم که بتوانم خودم را مطابق با تعریف هایی که کردم یک سوپر استار بدانم.

نسل جدیدی که سینما را رصد می کند نسلی نیست که بشود با رنگ و لعاب چیزی را به ان تحمیل کرد.نسل جدید نسلی است که برای بازی و انتخاب های شما جواب می خواهد . سوپراستار این نسل بودن خیلی سخت است مگر اینکه بخواهی خودت را گول بزنی و اسم خودت را بگذاری سوپر استار.


هشت سال پس از اینکه اولین بار مقابل دوربین قرار گرفتی از مسیری که طی شده راضی هستی؟

تقریبا بله. احساس می کنم که در سینما هر روز چیز های جدیدی یاد می گیرم . البته این باعث نشود که بعضی از دوستان عزیز فکر کنند که دارم خود گویی می کنم. خدا رو شکر حسم این است که چیز های زیادی یاد گرفته ام و این ها به من کمک خیلی زیادی کرده است.از فیلم هایی که تا امروز بازی کرد ه ام راضی ام. ممکن است در مقاطعی انتخاب های اشتباهی صورت بگیرد یا حظور در یک کار به دلایل دیگری اتفاق افتاده باشد اما به نظر من بزرگترین هدیه ای که سینما به تو می تواند بدهد خود است.

سینما به من یاد می دهد که هیچ چیز نباشم. چون اگر ما واقعا نقشهایمان را باور کنیم منیت از بین می رود و انسان به این می رسد که واقعا کسی نیست و ان موقع که می بینی واقعا هستی. متاسفانه این باور در سینما خیلی کم است که تمام دغدغه کسی فقط و فقط خود سینما باشد. در این شرایط خیلی سخت است که تو تبدیل به بازیگری بشوی که هر چند سال یک بار کار کنی. چون باید بازیگری بشوی که چند نسل از سینما از همه لحاظ به تو اطمینان داشته باشد ان وقت می توانی هر 5 سال یک بار کار کنی . مثل اعتمادی که به اقای پرویز پرستویی هست چون دلش برای بازیگری و سینما سوخته و می سوزد.

یا کسانی مثل اقای انتظامی و نصیریان . شما وقتی به این مرحله برسید می توانید گزیده کار کنید. بعضی وقت ها شرایطی پیش می اید که شما شواف کنید و علت کم کار بودنتان را گزیده کاری اعلام کنید.این چیزی است که من همیشه از ان فرار کرده ام و سعی نمی کنم در حال حاضر گزیده کار باشم. گزیده کار بودن خیلی خوب است. اما باید اول شرایطش فراهم شود که اصلی ترینش پختگی است ودر نتیجه ازمون و خطا به دست می اید.

در کنار سینما سعی کردم تحصیلاتم را هم ادامه بدهم. هر چند در حال حاضر زمان امتحاناتم است و حسابی مشغولم اما سعی کردم تحت هر شرایطی تحصیلاتم را ادامه بدهم.من دانشجوی ترم اخر کارشناسی ارشد مدیریت تکنولوژی هستم . البته به خاطر درگیری های سینمایی مجبور شدم بعضی وقت ها مرخصی بگیرم اما تمام تلاشم را می کنم که از سنوات خارج نشوم. و اگر شدم استادان عزیز به خاطر شغلمان به من رحم کنند(می خندد) امیدوارم تا اخر خرداد بتوانم فوق لیسانس را هم تمام کنم تا ببینم در اینده چه اتفاقی می افتد .


غیر از سینما دلمشغولی ام این است که بتوانم چیزهایی که به دست می اورم را به محیط اطرافم انتقال بدهم. یکی از چیزهای دیگری که همیشه سراغم می اید این است که از پیرامون خودم به شدت خجالت می کشم چون خودم به لحاظ مادی و معنوی روزی جزئی از این طبقات اجتماعی بودم و روندی پلکانی داشتم.

عادت دارم به پشت سرم نگاه کنم.چون چه بخواهم چه نخواهم این بخشی از خصوصیات ذاتی من است. خیلی دوست دارم به ادم هایی که اطرافم بودند وبرایم مهم هستند و دوستشان دارم اگر مشکلی دارند کمک کنم و برای کاری که از عهده اش بر می ایم پا پیش بگذارم .چند سال پیش یک اتفاق جالب افتاد و ما در مجموعه خیریه دلشیر دور هم جمع شدیم که ان جمع بعد از خروج اقای افشین قطبی و اصغر فرهادی از ایران به خاطرمسائل کاریشان دچار یک سری تعغییراتی شد.

حالا بعد از چند وقت مجموعه ای از دوستان هنرمند سینما و موسیقی و ورزش دور هم جمع شد ه ایم و چون قصد نداریم هیچ شوافی شکل بگیرد اسمی از کسی نمی برم قرار است در حد توانمان یکسری کمک هایی که از هر کدام از ما بر می اید را به عهده بگیریم.

یکی از دوستان من بعد از شنیدن این ماجرا به من گفت که این کارها را نکن چون ممکن است خیلی ها فکرکنن که نمایش است. وقتی این را شنیدم در ان لحظه شاید کمی متزلزل شدم اما وقتی ماجرا را برای پدرم تعریف کردم حرف خوبی به من زد پدرم گفت: مهم نیست که چند بار بخواهی به کسانی که دوستشان داری کمک کنی و این اتفاق به خاطر یک سری از مشکلات نیفتد، مهم این است که تو خودت را در بازی نگه داشتی حتی اگر به قیمت شکستت تمام بشود به خاطر همین از این حرف ها نترس. اگر قرار باشد از ترس این حرف ها جلو نروی که می شوی مثل مهره سرباز بازی شطرنج.


سئو سایت ساخت وبلاگ
خشکشویی آنلاین بستن تبلیغات [x]