کافه سینما- لید: خیلی اهل گفت و گو نیست، برای همین هم شاید خیلی وقت ها خیلی هایمان درباره اش دست به خیلی قضاوت ها بزنیم! یکی اش خودم! این هم از اعتراف! کافیست پای حرف هایش بنشینی تا دنیا دنیا تفاوت تصوراتت با شخصیت واقعی اش را لمس کنی. «مصطفی زمانی» همانی که به قول خیلی ها با یوسف پیامبر یک شبه ره صد ساله شهرت را طی کرد، همانی که ملقبش کرده اند به آقای شانس، همانی که به محض ورودش به بازیگری به جرم چشم رنگی بودن (!) قلم های زیادی علیه اش تیز شد به دعوت ما مهمان ویژه گفت و گوی ویژه همشهری 7 و 6 شد تا به سوالات تا حدودی عجیب ما پاسخ هایی عجیب تر بدهد!

او که این روزها تصویرش در نقش یک سردار در فیلم ملکه سردر سینماها و بیلبوردهای شهر چشم دزدی می کند، به احترام همه آنهایی که دوستش دارند و حتی آنهایی که نه، حسابی وقت گذاشت و سر صبر و با چاشنی حوصله به تمام پرسش هایی که ذهن مان را اشغال کرده بود پاسخ داد تا بیشتر با دنیا، دغدغه ها و زندگی متفاوتش آشنا شویم.

سرسبزی تان بزرگ ترین آرزوی ماست در آخرین روزهای بهشتی ترین ماه خدا.


به نظر می آید یکی از چیزهایی که در این سال ها بسیار آزارت داده است، لقبیست که رویت گذاشته اند: «آقای شانس


واقعا؟ به من می گویند آقای شانس؟!

بله.

خودم نمی دانستم! اولین بار است دارم این حرف را می شنوم.

این لقب به خاطر تمام آن اتفاقاتیست که برای تو سر پروژه «یوسف پیامبر» افتاد و تو به یکباره برای بازی در این نقش انتخاب شدی. حالا حرف درستیست یا ردش می کنی؟


نه، ببین شانس زمانی وجود دارد که تو علمی به موقعیت هایت نداشته باشی؛ اصولا آدم ها هر آنچه در مفهوم علم نگنجد را شانس تعبیر می کنند. به نظر من دنیا تا زمانی ادامه پیدا می کند که دیگر کسی نگوید «شانس.» تو اگر به فضای اطرافت آگاه باشی و موقعیت هایی که برایت پیش می آید را درست رصد کنی و به اصطلاح خواب نباشی، می توانی بهتر تصمیم بگیری، حالا وقتی بهتر تصمیم بگیری از آنجا که دیگران در جریان تفکر و زندگی ات نیستند آن را به شانس ربط می دهند! نه، این لقب اصلا من را آزار نمی دهد چون اصلا چیز بدی نیست که یک آدم در زندگی اش شانس خوبی داشته باشد، ولی اساسا در زندگی ام هیچ اعتقادی به شانس ندارم. اصطلاحا می گویند برگ از درخت نمی افتد مگر به اذن خدا. برای افتادن یک برگ از یک درخت از هزاران سال پیش در کهکشان راه شیری اتفاقات و جریانی به راه می افتد تا امروز بادی به وجود بیاید که باعث افتادن آن برگ شود. حالا شاید یک نفر حوصله این را نداشته باشد که برود به تمام این مراحل فکر کند و پیگیرش شود. مگر کسی چیزی از گذشته و نوع زندگی من می داند؟ مگر کسی در قلب یا خروجی ذهن من بوده است؟ نمی گویم لایق بوده ام یا نه ولی بازتاب حضور در «یوسف پیامبر» به گونه ای بود که نشان داد درست اتفاق افتاده است. غیر از این است؟

نه.

ببین، هنر ما محدود به کشور ماست. به غیر از برای کارگردان ها و بازیگران ما هیچ اتفاق بین المللی برای هنر ما نیفتاده است و نخواهد هم افتاد. بعضی وقت ها طرف می آید می گوید آقا بیا این زبان را کار کن، در حالی که بازیگری محصول فرهنگ است. ما می خواهیم یک زبان شیرازی کار کنیم، آن هم در حالی که شیراز بغل دست مان است و در آن کار می کنیم و با شیرازی ها معاشرت می کنیم اما شاید تنها یک نفر از بین 20 بازیگر بتواند شبیه شیرازی ها صحبت کند و لهجه شان را دربیاورد. با این وضعیت چه شکلی می خواهد شبیه یک آمریکایی زندگی کند؟! بازیگری محصول یک فرهنگ است، نه تکنیک. در تمام کتاب های آشپزی ما نحوه پخت خورش قیمه آورده شده اما آنهایی که طعم قیمه شان دلنشین می شود انگشت شمارند! بازیگری یعنی این؛ تکنیک هست ولی انگشت شمارند کسانی که بازیشان به دل می نشیند. هر نقشی در هر جایی، هر صفتی و هر کلمه ای تعریف خاص خودش را دارد. نگاه من به عشق با نگاه تو کاملا متفاوت است. شاید بیایم عشقی را بازی کنم که نگاه کنی بگویی اصلا این بازی ات را دوست نداشتم! اصلا بهم برنمی خورد، تنها چیزی که ازت می پرسم این است که «خب، تعریفت از عشق چیست؟» بعد می فهمم داری اشتباه می کنی. گاهی تعریف من از عشق خوشایند اکثریت جامعه می شود و مقبول می افتد اما خواص می گویند «نه، این چه نقش و داستانی بود که بازی کردی؟!» محض اطلاع دوستانی که می گویند «آقای شانس» بگویم کارنامه سینمایی من شامل 12 تا فیلم است که عین 12 تایش هم نقش هایش متفاوت است؛ این تفاوت چیزی نیست که خودم بگویم بلکه گریم، بیان، بازی، داستان و همه چیزش با یکدیگر فرق می کند. حالا ببین در این سال ها چه اکران هایی به فیلم های من خورده است! «من همسرش هستم»، «ملکه»، «یک عاشقانه ساده» و... .

پس بهتر است بگوییم «آقای بدشانس!»

نه، ولی معتقدم در جریان سیال زندگی جایی قرار دارم که باید باشم. عادت دارم که بگویم اگر جایی باشم که قرار باشد یک ساختمان کامل روی سرم خراب شود، احساس می کنم قرار است از دیوارهای آن ساختمان چیزی بیرون بیاید که به نفع من است.

پس خوش بین هم هستی؟


آره، من تعیین می کنم که شرایط را چه شکلی رقم بزنم و هر زمان نتوانم کاری را طبق میل و ایده آل هایم پیش ببرم مسئولیتش برعهده خودم است و به ضعف خودم برمی گردد. الان هم که درباره اکران بد فیلم هایم صحبت کردم به هیچ وجه منظور خاصی نداشتم و انگشتم به سمت کسی نیست بلکه به نقطه ضعف خودم اشاره می کنم. مثلا نگاه کنید برای نمایش فیلمی مثل «ملکه» تنها 8 سینما اختصاص می دهند! بعد می گویند آثار فاخر تولید کنید! دیگر چه کار باید بکنیم؟ جالب اینکه خودشان جلوی فیلم را گرفته اند! خود فارابی را می گویم. آخر به کدام سازتان برقصیم؟ هر چند رقص مان هم خوب است، ولی واقعیت این است که دیگر شعار بس است. مگر انتها و غایت سینما چه بود؟ نهایتش این بود که خوابید و تمام شد دیگر! الان دیگر نیست. تعداد پروانه ساخت ها و پیش تولیدهای 6 ماه اخیر را نگاه کن تا ببینی چند فیلم در حال ساخته شدن است! به جز پروژه هایی که از دولت حمایت مالی می شوند هیچ کس نمی تواند کار کند. به شخصه همیشه به توانایی های ذاتی و انسانی یک انسان فکر می کنم و معتقدم هر جور که دنیا بچرخد انسان این انعطاف را دارد که خودش را همسوی آن کند و در زندگی اش جذابیت هایی را خلق کند، به شرط آن که آدمی نباشی که خودت را در یک قاب محدود کرده باشی. مثلا نگویی من بازیگرم و خودت را در قاب بازیگر گیر بیندازی. نه، من یک انسانم که بازیگری این اجازه را بهم می دهد که جلوی دوربین لذت ببرم، وقتی این لذت را نبرم دیگر بازی نمی کنم چون لذت زندگی من دارد جلوی دوربین رقم می خورد، خب وقتی لذت نبرم خودم را از آن جدا خواهم کرد. سال هاست به کسی نمی گویم «تو خوش شانسی» چون معتقدم کسی که این جمله را می گوید نادان است و چون نادان است توانایی هماهنگ کردن اتفاقات زندگی با منطق را ندارد و روی همه چیز اسم شانس را می گذارد! قبل از اینکه کسی بخواهد لقب خوش شانسی را به کس دیگری بدهد، اول لقب نادانی را به خودش داده است. مثلا برمی گردی به من می گویی «فلانی در قرعه کشی فلان جا شرکت کرد، برنده شد، عجب خوش شانس است!» اینطوری نیست. مگر به این اعتقاد نداریم که هیچ مولکولی بی دلیل به وجود نیامده است؟ شاید اگر به زندگی طرف سرک بکشی ببینی آنقدر به پای خداوند افتاده است که برنده شده. شاید رفته است دم رئیس بانک را دیده یا تقلب کرده که برنده شده. منظورم این است که همیشه چیزی هست، ولی وقتی به این چیز نادان باشی اسمش را «شانس» می گذاری. قبل از اینکه این برچسب خوب یا بد به من بخورد، برچسب نادانی به آن طرف خورده است.

در جریان اتفاقات مدیرعامل پرسپولیس هستی؟

آره تقریبا.

می دانی که مدیرعامل های پرسپولیس عادت دارند در سال 6-5 بار استعفا بدهند، برای همین قرار است بعد از رویانیان بیایند سراغ تو برای مدیرعاملی پرسپولیس!

آهان... سوال هایت این شکلی است؟ نه اگر به من پول زیاد بدهند حتما اختلاس می کنم! (خنده)


آره چون می دانم تو هم دست به استعفایت در کارهایی که می کنی خوب است این سوال را پرسیدم. نشان به آن نشان که سر یوسف پیامبر که دو بار استعفا دادی!


آهان... آره ببین فکر می کنم اگر در این پست ها گمارده شوم زیاد استعفا بدهم! چون یک شایعه هم برای من درست کرده بودند که «مصطفی زمانی قرار است برای شورای شهر کاندید شود!» اصولا عادت ندارم شایعه های این شکلی را نه تکذیب کنم و نه تایید چون اصلا چیزی نیست که بخواهم تکذیبش کنم! چون خیلی برایم اهمیت ندارم چراکه معتقدم اعتبار من از نفس و از دست ها و لبخندهای مردم معتبر شده است، برای همین شورای شهر و هر نهاد صنفی که سیاست زده است باید مشمول حزب شود؛ این قانون سیاست است و تو در حزب باید سیاست رعایت کنی تا صداقت! بنابراین هیچ بازیگری نمی تواند در هیچ طبقه سیاسی قرار بگیرد، چون مجبوری با یک حزب ببندی و زمانی که این اتفاق بیفتد رسما به همه آنهایی که به تو اعتبار بخشیده اند پشت کرده ای و گناه این بی مسئولیتی چندین برابر گناه کسی است که سیاستمدار است یا اصلا خلاف می کند. چون او هر چه دارد از سیاست و زحمات و لابی های خودش دارد. اعتبار ما از مردم است بنابراین اگر بخواهیم برویم با کسی لابی کنیم خطای بزرگی کرده ایم و گناه بیشتری مرتکب شده ایم چون دست های امثال ما بیشتر آلوده است، چون به خودی خود که اعتباری نداریم و این مردم هستند که به ما اعتبار بخشیده اند. یک بازیگر به ذات فاقد اعتبار است، چون همواره نیازمند تایید است.

واقعیت این است که وقتی اسم رویانیان می آید یاد راهنمایی و رانندگی می افتم چون به شخصه خاطره ای دارم که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود؛ سردار رویانیان هم مازندرانی است. یادم است زمانی که ایشان رئیس راهنمایی و رانندگی شدند اصلا پلیسی مطرح نبود! آنقدر که وقتی پلیسی ایست می داد پدرم هیچ توجهی به آن نمی کرد و می گفت «تا تو بخواهی با آن پیکانت به من برسی ما رفتیم!» تا جایی که از آقای رویانیان شناخت دارم (چون تا حالا ایشان را از نزدیک ندیده ام و برخوردی نداشته ایم) راهنمایی و رانندگی را ساخت و خشت های اولیه اش را درست گذاشت. اما اینجا دیگر بحث فوتبال و ورزش مطرح است؛ درست است مدیریت ورزش است ولی تا جایی که من یادم است پرسپولیس بعد از امیر عابدینی به خودش مدیرعامل ندید. یادم است زمانی که مهدی مهدوی کیا به تیم بوخوم ترانسفر شد بچه بودم، آن زمان بوخوم به دسته دوم سقوط کرد. آن زمان اگر بازیکنی از ایران به فوتبال اروپا ترانسفر می شد شاید حاضر بود با صد هزار دلار هم بازی کند چه بسا داشتیم بازیکن هایی که از ایران به بایرن لورکوزن منتقل شدند و همین اتفاق برایشان افتاد اما امیر عابدینی با هوشمندی تمام در قرارداد مهدی مهدوی کیا ذکر کرده بود در صورت سقوط بوخوم به دسته پایین تر قراردادش با مهدی مهدوی کیا باطل خواهد شد! یعنی عین یک بازیکن اروپایی برای مهدوی کیا قرارداد بست. هنوز هم کسی نمی تواند این کار را بکند، چون ایشان آن زمان برای بوخوم تعیین و تکلیف کرد و مهدوی کیا آن زمان به خاطر آن بند قراردادش توانست به هامبورگ برود. با تمام احترامی که برای آقای رویانیان قائلم باید بگویم ایشان بیشتر من را یاد راهنمایی و رانندگی می اندازند تا باشگاه پرسپولیس. حالا در جواب اینکه می گویی من به واسطه استعفایم باید مدیرعامل پرسپولیس شوم باید بگویم نه نمی شوم، چون با وجودی که سیاست و رفتار سیاستمداران را به خوبی می فهمم اصلا اهل سیاست نیستم. کلا که سیاستمدارهای ما خیلی بامزه شده اند و الان مردم زودتر از خودشان پی می برند که چه خبر است! هیچ وقت حاضر نبودم چنین پستی داشته باشم که روزی مجبور شوم از آن استعفا هم بدهم!

دوست نداری بگویی چرا سر یوسف پیامبر چه اتفاقاتی افتاد که حاضر شدی از آن نقش به این مهمی و پر رنگی استعفاء بدهی؟


چون بهم برخورده بود و احساس می کردم همه به جز آقایان سلحشور و جمال شورجه از من بابت بازی در آن نقش طلب «سلام» اضافه دارند! خانواده ام به من یاد داده اند به آدم ها به اندازه خودشان و حتی یک ذره بیشتر احترام بگذارم، چون از این مقدار بیشتر بهم زور می آید و زمانی که این اتفاق بیفتد می گویم «خداحافظ.» همیشه می گویم خدایا از این چیزهای یکهویی بهم نده چون طعم لذیذ بی هویتی اش آزارم می دهد. طعم لذیذ بی هویتی! معنایش این می شود که تو را به واسطه مثلا عمویت در پست مدیرمسئول یک روزنامه گردن کلفت قرار می دهند یا معاون یک نهاد مهم شوی و همه جلویت دولا راست شوند و کیف کنی ولی وقتی می خواهی بخوابی خودت می دانی کسی نیستی! در اتاق خانه ات می دانی که هیچ چیز بارت نیست! به این می گویند طعم لذیذ بی هویتی. لذیذش این است که سر کارت از احترام اطرافیانت کیف می کنی ولی وقتی به خانه می آیی خودت می دانی عرضه نگه داشتن دوتا دوچرخه هم نداری، چه برسد به اینکه یک وزارتخانه را دستت بدهند!

می گویند چهره زیباتری از چهره مصطفی زمانی وجود ندارد که اگر داشت سر یوسف پیامبر با توجه به بندی که در قراردادش قید شده بود مبنی بر اینکه به محض آمدن چهره ای جذاب تر و مطابق تر با میل کارگردان تغییرش می دادند و قراردادش را فسخ می کردند!

نه، ببین چهره ای که در یوسف پیامبر نمایش داده شد چهره خیلی زیبایی نبود؛ کاملا گریم شده بود و من با ریش و موی زیاد جلوی دوربین می رفتم. بزرگ ترین خصیصه در صورت من چشم هایم است؛ مثل هر چشم سبز دیگری در مشرق زمین. خب آن را هم که با لنز پوشاندیم. ریش داشتم، موهایم را هم که کوتاه و بلند می کردند و تازه کناره هایش را هم برای بالا بردن سنم جو گندمی کرده بودند. اگر درسش را خوانده باشی می دانی یوسف به خاطر حجم حضورش در یک محفل بود که زیبا به نظر می رسید و نه زیبایی ظاهری اش! این چیزیست که انتظار می رود همه بفهمند چون خیلی شوخی است اگر غیر از این فکر کنی. حجم حضور روحی یک آدم است که روی یک جمع تاثیر می گذارد؛ مثل خانم یا آقایی که با وجود بهره مند نبودن از یک چهره زیبا بعد از چند جمله صحبت کردن تاثیرش را روی جمع می گذارد. در اصطلاح می گویند حضور این آدم سنگین است و معلوم است وزن دارد. مثلا فکر می کنی خوشگل تر از من وجود نداشت؟ همان موقع مصاحبه کردم گفتم حاضرم در این کوچه بگردم و خوشگل تر از آن چیزی که جلوی دوربین یوسف پیامبر گریم شدم را نشانتان بدهم.

ولی قراردادت خیلی عجیب بوده! اینکه شاید باعث می شد همه اش در هول و ولای این باشی که نکند بهتر از من را پیدا کنند و قراردادم فسخ شود؟

یادم است زمانی که برای بازی در یوسف پیامبر انتخاب شدم رفتم جلوی آینه. هیچ کس نبود و تنها من بودم و خدا و یک آینه. گفتم «تو واقعا می خواهی یوسف شوی؟» صادقانه به خودم گفتم «نمی دانم.» چون امکان داشت یوسف ذهن تیم سازنده با یوسف ذهن من متفاوت باشد. اگر به گریم من در آن کار دقت کرده باشی می فهمی که یوسف مشرق زمین براساس اسلامیت گریم شده بود وگرنه یوسف هم باید عین «آمن هوتِب» (جعفر دهقان) یا «پوتیفار» و تمام مقام های مصر کچل می شد و از آن ریش ها می گذاشت چون این رسم تمام اساطیر فرعونی بوده است. همیشه احساسم این را می گوید ولی یوسفی که دیدیم براساس فرهنگ و ذهنیت سازندگان اثر شکل گرفته بود. همه جای دنیا هم همین گونه است. اصولا در کارهای معناگرایمان یاد گرفته ایم گونی، گونی جلوی مردم مان بگذاریم که باعث فرارشان می شود ولی مثلا در هالیوود همان گونی را در تمام پلان های فیلم تقسیم می کند تا اینقدر پیام آن اثر گل درشت نباشد که وقتی آدم ها دیدندش بدانند قرار است چه سرانجامی رقم بخورد. آنها با این اتفاق برخورد حرفه ای دارند ولی برای ما همه می گویند «خب معلوم است این آدم گناه نمی کند!» برای همین است که سینمای معناگرای مان سقوط می کند و دوستان چون نمی توانند آن را از روی زمین بلند کنند شروع می کنند درخت های سینماهای دیگر را می زنند تا نهال کوتاه درخت معناگرایمان دیده شود! بهترش این است که پایش آب بریزی، قدرتمندش کنی تا خود به خود رشد کند و دیده شود. هیچ چیز در این دنیا به زور دیده نخواهد شد. اگر تمام تاریخ را هم بخوانی با پدیده ای مواجه نخواهی شد که به زور اتفاق افتاده باشد. در فرهنگ نمی توانی هیچ چیز را به زور به خورد آدم ها داد. می شود الگوسازی کرد ولی نمی توانی تعیین و تکلیف کنی که فلانی و فلانی باشند ولی آن یکی حق ندارد! حتی اگر هم حرفت درست باشد انسان ها ردش خواهند کرد.

این شبیه شخصیت واقعی خودت هم هست که می دانم نمی توان هیچ چیز را به زور به تو تحمیل کرد. یعنی شاید بشود یک حرف یا باور غلط را با زبان نرم و با رام کردن به تو خوراند ولی وقتی قرار باشد به زور چیزی را در سرت فرو کنند زیر بار نمی روی.


دقیقا. من آستانه صبرم را بالا برده ام و سعی می کنم در مسائلی که به من مربوط نیست بیخود دخالت نکنم. بعضی وقت ها با خودم می گویم کاری ندارد شیوه ای را طراحی کنی که بترکانی و استار شوی! فکر می کنی خیلی کار سختی است؟! می خواهی برایت بنویسم که چه شکلی می شود خیلی راحت استار شد؟ بیا به یک آدم گنده حمله کن، کافی است چهارتا دوست مطبوعاتی در تیمت داشته باشی و چهارتا عکس هم بگذاری کنارش! حالا بگذار یک چیز بامزه برایت تعریف کنم؛ 99 درصد کسانی که دارند خارج از ایران کار می کنند اعتبارشان را از مملکت ما گرفته اند. یعنی طرف رفته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار سی دی اش را گرفته، خواننده شده و به شهرت رسیده بعد بلند شده رفته یک کشور دیگر کارش را می کند! اگر مرد بودی حرفت را همین جا می زدی. کاری به کسی ندارم، می گویم تقلبی نباش. اگر قرار است ترانه ای بخوانی که بهت مجوز ندهند، همین جا بخوان و بهت ندهند. اگر خوب باشی معلوم است که کارت دیده خواهد شد. مگر اصغر فرهادی به این چیزها نیاز داشت؟ از همین جا و با مجوز همین مملکت به این جایگاه رسیده است. چندتا اسم برایم من بیاور که اعتبارشان را از این مملکت نیاورده باشند. نداریم اگر هم باشد انگشت شمار است. مگر عباس کیارستمی کم آدمیست؟ تقلبی نباش دیگر! روی کول مردم پوپولیسم (آموزه و روشی سیاسی است در طرفداری کردن یا طرفداری نشان دادن از حقوق و علایق مردم عامه در برابر گروه نخبه) سوار نشو و خواص نشو! خاصیت خواص بودن نشان دادن خاص بودن است. خیلی از خواصی که امروز می بینیم روی دوش نادانی مردم سوار شده است؛ نادانی مردم درباره حرفه خودشان. اینکه بیایم جلوی دوربین بنشینم بگویم «من اینجوری ام و این کار را می کنم و...» و آن بنده خداهایی که ما را تنها جلوی دوربین می بینند و برای گفته ها و ادعاهایمان به به و چه چه سر می دهند را سرکار بگذاریم و وقتی دوربین قطع شد حتی بلد نباشیم حرف بزنیم که کار درستی نیست! لطفا خودمان دیگر توهم ورمان ندارد که خاصیم! من خاص نیستم. حتی مصاحبه هم کرده ام و گفته ام «من سوپراستار نیستم»، «من خاص نیستم» ولی تلاش می کنم تفکر خاصی داشته باشم که به درد نسل بعد از خودم بخورد. حالا یا موفق می شوم یا نه، آن هم تازه در سومین سال حضورم در سینما. تازه اول راه هستم اما 12-10 تا فیلم در نقش های متفاوت بازی کرده ام که چندتایشان به خاطر اشتباه در انتخاب بد از آب درآمده است و چندتایش هم خوب. آن هم اشتباه از نظر آدم ها چون خودم می دانم دارم چه کار می کنم. من با خودم صادقانه رفتار می کنم. ترجیح می دهم با کارگردان کار اولی کار کنم تا اینکه بروم بگویم «استاد، من عاشق کارگردانی شما هستم!» نه، هرگز آرزو نمی کنم با کسی کار کنم، من دوست دارم جایگاهی داشته باشم که آدم هایی که می خواهم باهاشان کار کنم من را با عشق بپذیرند. و آن روز چه برسد و چه نه، این احترام همیشه برای من هست، وگرنه باور کن اینقدر کارگردان در این مملکت وجود دارد که دوست دارم بنشینم پای حرف هایشان و دیالوگ و درس یاد بگیرم. شاید من هم با گفتن «استاد ما مخلص شما هستیم و اجازه بدهید خدمت برسیم» اتفاقات دیگری برایم بیفتد ولی بخدا قسم احساس می کنم بعدها طعم لذیذ بی هویتی اش اذیتم خواهد کرد. شاید بعدش همه بگویند چقدر در فیلم آن کارگردان معروف شاهکار بازی کردی ولی خودم که می دانم چه شکلی با پاچه خواری و لابی آن نقش نصیبم شده! من می دانم که انتهای راستی و رو بازی کردن زمان زیادی از تو برای به موفقیت رسیدن می گیرد. تو در لحظه به هیچ چیز نمی رسی. آدم هایی که می بینند داری رو بازی می کنی چوب لای چرخت خواهند گذاشت و می زنندت! خوشبختانه وقتی رو بازی می کنی خودت و طبیعت قدرتی پیدا می کنی که هیچ وقت زانوهایت در برابر مشکلات خم نخواهد شد و اگر هم بشود مطمئن باش پا می شوی.

اصولا کتک خورت ملس است یا احیانا دست بزن هم داری؟!

خیلی دوست دارم دست بزن داشته باشم!

چون یادم است از روز اولی که مصطفی زمانی به عنوان بازیگر معرفی و شناسانده شد خیلی شروع به زدنش کردند.

ببین من با عشق زیادی وارد سینما شدم. خیلی ها سر همان چهار فیلم اولم آمده بودند لت و پارم کنند ولی نتوانستند، هر چند بازخوردهای خوبی هم گرفتم.

ولی هیچ وقت ندیدم در برابر این حجم حملات جوابی بدهی.

نه چون برایم هیچ اهمیتی نداشت. یک چیز جالب برایت تعریف کنم؛ یک دوست عزیز جلوی تئاتر من را دید و با لحن عجیبی گفت «چرا برلین منفی هفت» را کار کردی؟ گفتم خب دوست داشتم بروم یک نقش متفاوت با حضور یکسری بازیگران را تجربه کنم چون دنبال چیز دیگری بودم. خب حق دارم در فیلم های دنبال چیزهای دیگری هم باشم چون این من هستم که انتخاب می کنم. دوست دارم ببینم می توانم با بازیگرهای دیگر کار کنم یا نه؟ ببینم می توانم به جز به زبان فارسی با زبان دیگری هم بازی کنم؟ آن دوست جوان و منتقدم که دوستش هم دارم با ژست جالبی گفت «بچه ها می خواستند بیچاره ات کنند! گفتیم یک حالی ازت بگیریم!» آن روز جوابش را ندادم و با خنده از حرفش گذشتم. منتقد خوب زیاد داریم که خیلی وقت ها دوست دارم از سواد و دانسته هایشان یاد بگیرم، مگر دیوانه ام که از دانا فرار کنم؟! تنها جوابی که باید به آن آدم بدهم این است که «همین که داریم این فیلم را به تو ارائه می دهیم ببینی برو کیف کن.» این احترام اول برای ماست نه برای تو و امثال تو. تعارف که نداریم قربان. یک تیم چند ماه زحمت می کشد تا تو ظرف دو ساعت همه اش را ببینی، آن وقت به همین راحتی و بدون احترام قضاوت می کنی؟! تو پشت صحنه آن فیلم نبودی تا ببینی من و عواملش چقدر با آن زندگی ها کردیم. این تو هستی که نمی دانی آن فیلم چیست و تنها یک سال یک گوشه نشستی تا یک روز از من ایراد بگیری! لطفا ایرادت را محترمانه بگیر. خیلی ها به من می گویند «تو این کارها را می کنی علیه ات بد می نویسند و باهات لج می کنند!» خب، لج کنند! همین کارها را کردیم دیگر که پر از آدم های تقلبی هستیم و هنوز در 30 سال پیش دنبال آدم های قهرمان و اسطوره هایمان هستیم! هنوز اسطوره دوست داریم به دلیل اینکه نسل جدیدمان دارد تقلبی جلو می رود و خودش نیست! هنوز می گوییم خواننده یعنی فلانی که فلان سال می خواند، نه این جوان ها که تازه آمدند و معلوم نیست کی هستند! اینکه ما یک «محمدرضا شجریان» داریم افتخار است ولی برای نسل من افتخار نیست. چرا نتوانستیم یک شجریان دیگر خلق کنیم؟ این مشکل بزرگیست که در فرهنگ مملکت ما رخنه کرده. خوشبختانه در عرصه کارگردان هایمان این اتفاق افتاده است؛ چطور تا قبل از ظهور پدیده ای به نام «اصغر فرهادی» همیشه وقتی اسم کارگردانان بزرگ می آمد یاد مهرجویی، کیمیایی و کیارستمی می افتادیم؟ این آدم ها همچنان بزرگ هستند و قابل احترام ولی اصغر فرهادی محصول نسل جدید و جوان کارگردانی سینمای ماست. خیلی از جوان های ما هستند که دارند با کیفیت کارشان جشنواره های بین المللی را تکان می دهند و تحت تاثیر قرار می دهند. در بازیگری هم آدم های مستعد و خوبی داریم ولی موسیقی، کتاب وشعرمان همچنان فاقد این اتفاق است. دلیلش هم این است که نمی توانیم اسطوره بسازیم و وقتی از انجام این کار عاجز باشیم «خاطره»ها می شوند تمام زندگی مان! آدمی هم که اینگونه زندگی کند، جز به خاطره نمی تواند به هیچ چیز دیگری دل ببندد و همیشه به جای تلاش، غُر می زند! آدم غُرغُرو را هم هیچ کس دوست ندارد؛ برای همین است که جواب خیلی ها را نمی دهم تا فکر نکنند دارم غُر می زنم. اصولا کسی آدم غُر بزن و جواب ده را دوست ندارد. شاید 6 ماه تحملت کنند ولی بعدش همه انگشت شان را به نشانه سکوت جلوی صورتت می گیرند! مثل بعضی فوتبالیست هایمان که مدام در حال رفتن و آمدن هستند و استعفا می دهند. آقا یا بمان یا اگر هم رفتی دیگر برو و تمامش کن نه اینکه حرفش را بزنی و دوباره برگردی! بس است دیگر... چرا اینقدر غُر می زنی؟ کارت را بکن.

اگر مجتبی جباری (هافبک استقلال) این حرف هایت را بخواند حتما بهش برخواهد خورد!


نه، من گفتم بعضی از فوتبالیست ها اینگونه اند وگرنه اسمی از شخص خاصی نبردم. اتفاقا به نظرم «مجتبی جباری» چوب رک گویی هایش را می خورد. اتفاقا او یاد گرفته بعضی وقت ها باید ایستاد تا حقش را بگیرد، چون متاسفانه اگر سر به زیر باشی حقت را نمی دهند، می گویند بابا اینکه فعلا غُر نمی زند ولش کن، فعلا صدای آن یکی را ببریم!


تو الان با چرتکه کار می کنی یا ماشین حساب و کامپیوتر؟

بیشتر با تلفن همراهم کار می کنم.

چون تا قبل از یوسف پیامبر حسابدار یک شرکت خصوصی بودی این را پرسیدم.

آهان... آره یادم است آن موقع در یک شرکت حمل و نقل کار می کردم که مسئول حسابداری اش من بودم و جالب اینکه تنها کسی هم که در آن شرکت کار می کرد من بودم! آنجا از ماشین حساب استفاده می کردم. البته یک کارگر هم داشتیم که تجربه اش خیلی از من بیشتر بود، آن موقع من دبیرستانی بودم از ماشین حساب استفاده می کردم ولی او همیشه با چرتکه حساب و کتاب ها را انجام می داد.

اگر تصور کنیم همین الان قرار باشد مصطفی زمانی دیگر بازی نکند و سراغ حرفه دیگری برود، انتخابت چیست؟ تو بگو چون من هم چند پیشنهاد خوب برایت دارم.


اگر بازیگری نمی شدم مطمئنا یک بیزینس من می شدم. حالا پیشنهادهای تو چیست؟

به نظر من چون در این چند سال اخیر چند زبان یاد گرفتی یا مترجم زبان و دوبلور فیلم های خارجی می شدی یا چون جزو رکوردداران چاقی و لاغری در بازیگری به حساب می آیی و مدام در حال کم و زیاد کردن وزنت هستی، متخصص تغذیه و رژیم های لاغری می شدی.

نه، هیچ وقت از پزشکی خوشم نمی آمده است.

البته فکر کنم تجربه ات در این حرفه خوب باشد، چون بارها چاق و لاغر کرده ای!

می بینی که هنوز چاقم! البته من ذاتا تپلم.

خب آن که به دلیل گوش ندادنت به توصیه های عزت الله انتظامی است!


چرا؟


چون یادم است یک بار که پیش آقای انتظامی رفته بودی ایشان گفته بود حواست به اندامت باشد و مواظب باش شکم نیاوری.

آره، خب بنده خدا استاد انتظامی نکات خوبی به آدم ها گوشزد می کنند ولی ایشان باید شرایط ما را هم درک کنند دیگر!

شرایطت چیست حالا؟


شرایطم این است که من شمالی ام و بدون برنج می میرم! (خنده)
تو که این همه وزنت را برای نقش هایت بالا و پایین می کنی، مثل خیلی ها نگران افتادگی پوستت نیستی؟


من هیچ وقت نگران آینده نیستم. اصولا کاری که باید انجام بدهم را عملی خواهم کرد، ایرادم این است که دیر تصمیم می گیرم. باور کن اگر تصمیم بگیرم کاری را انجام دهم همان روز اول از نظر خودم تمام شده است. اصولا برای تصمیم گرفتن محاسبات زیادی انجام می دهم، بنابراین زمانی که این اتفاق بیفتد یعنی آن کار حتما انجام خواهد شد. در زندگی به این نتیجه رسیده ام که وقتی انسان می خواهد عمل کند باید همه چیز برایش حل شده باشد. خوشبختانه امروز در سینما هم به نتایج خوبی رسیده ام و احساس می کنم برای خودم به بلوغ و پختگی خوبی رسیده ام؛ الان می دانم به آدم ها و طبیعت باید چگونه نگاه کنم و درون خودم تفاوت هایی را به نسبت گذشته احساس می کنم. نمونه اش نقشی است که در «جیب بر خیابان جنوبی» بازی کردم؛ هر چند اتفاقاتی در پشت صحنه آن فیلم افتاد که خیلی خوشایند نبود ولی احساس می کنم خیلی کنترل شده بازی و رفتار کردم. دوست ندارم به گذشته برگردم و آن اتفاقات در ذهنم یادآوری شود. خیلی لاغری و این حرف ها را نمی فهمم. اصولا خوش هیکل و خوش صورت و خوش پوست بودن خیلی برایم جذاب نیست که بخواهم قید غذایم را بزنم! (خنده)

تو از پول بدت می آید؟!

دیوانه است کسی که از پول بدش بیاید!

پس چرا اینقدر لقمه را دور سرت می چرخانی آن هم در حالی که می توانی مثل بعضی دوستان چندتا فیلم تجاری عاشقانه با دستمزد آنچنانی بازی کنی و لقمه را بی دردسر و صاف میل کنی؟!


نه، ببین نمی خواهم بگویم متاسفانه ولی در اولین سال حضورم در سینما فیلمی بازی کردم که هنوز هم اکران نشده است. آن فیلم از جنس همین فیلم هاییست که می گویی، ولی باور کن قرار نبود فیلمنامه اش اینگونه باشد! یکسری فیلم نامه ها هستند که در ذات خوب اند ولی وقتی وارد کار می شوی و بازیگران، طراح صحنه و سایر عواملش را می بینی، یک شکل دیگر درمی آید که دور از تصورات و انتظاراتت است! آره، من این کار را بد را در اولین سال حضورم در سینما انجام دادم.
احتمالا هر جا هم نسخه اصلی اش را گیر بیاوری از تهیه کننده اش می خری و برای محوش از زمین آتش اش خواهی کشید!

نه، من یاد گرفتم اگر از کاری که بابت انجامش دستمزد گرفته ام و با آدم هایش زندگی کرده ام دفاع نکنم، حداقل از ریشه هم نابودش نکنم! خواهشی که از دوستان بازیگرم دارم این است که لطفا از این به بعد هر عزیزی بابت حضور در فیلمی عذرخواهی کرد، تمام دستمزدی که از آن فیلم نصیبش شده را برگرداند به بیت المال. ما حق نداریم از پوپولیستی مردم سوءاستفاده کنیم. حق نداریم روی دوش عوام بایستیم تا خاص به نظر بیاییم! نمی توانیم بیایم فلان قدر پول بابت حضور در یک فیلم بگیریم و بعد بگوییم «من بابت حضور در این فیلم از مردم عذر می خواهم!» منظور حرفم به شخص خاصی نیست ولی می گویم تو که بابت آن فیلم پول گرفتی نباید چنین حرفی بزنی و اگر هم این کار را انجام دادی باید تمام دریافتی ات را ببخشی. دودوتا چهارتاست دیگر. نمی شود بروم از جیب تهیه کننده فلان قدر پول بگیرم بعد بیایم رسما بابت حضور در فیلم همان تهیه کننده از مردم عذر خواهی کنم! خب تو هم پولی که گرفتی را ببخش؛ خیلی رسمی چکش را بکش، یک عکس هم بگیر و تحویلش بده به بیت المال، آن وقت ببین مردم چقدر دوستت خواهند داشت و چقدر به وجودت افتخار خواهند کرد. آقایی که در فوتبال یا هر جای دیگر کار می کنی، اگر می آیی از مردم بابت حضورت عذر می خواهی باید پولش را هم ببخشی. منِ بازیگر می آیم دو ماه کار می کنم بعد پولش را می گیرم می روم سفر، تفریح و... بعد بیایم این حرف ها را بزنم؟! بابا بخدا این مردم گناه دارند. بخداوندی خدا موقعیتی که یوسف برای من بین آدم ها و مسئولین و عوام و خواص فراهم کرد آنقدر بود که می توانستم هر درخواستی دارم بدهم و خیلی زود هم جواب بگیرم ولی هرگز این کار را نکردم. رشته من فوق لیسانس مدیریت تکنولوژی است که الان ترم آخرم است و باید پایان نامه ام را ارائه بدهم، یعنی صنعت و بازار پول را کامل می شناسم ولی هیچ وقت تقاضایی بالاتر از تقاضای یک شهروند معمولی به کسی نداده ام، هر کس تقاضایی خارج از عرف از من دیده و شنیده بیاید همین جا اعلام کند و چاپ کند. هیچ چیز بیشتر از یک شهروند، چون اعتبارم را از همین عوام به دست آورده ام و نمی توانم چنین کاری انجام بدهم. شاید بارها وسوسه شده باشم ولی هرگز سراغش نرفتم.

شاید الان اینطوری فکر می کنی، مثلا آن اوایل و وقتی در سن پایین به اوج شهرت رسیدی طرز فکرت با مصطفی زمانی امروز که سی سال دارد فرق می کرده؟

نه، من خشتم اینگونه قرار داده شده است. خیلی موقع ها دلم می خواسته از فلان کس برای خرید فلان جا تقاضا کنم ولی هرگز این کار را نکردم. جالب است بگویم در کارهایی که می توانیم به درستی انجامشان بدهیم بهمان اعتماد نمی کنند و تسهیلاتش را بهمان نمی دهند! البته هیچ وقت برای گرفتن تسهیلات لازم و مربوط به رشته خودم اقدامی نکرده ام ولی دورادور شنیده ام فلانی رفته و بهش نداده اند. بعد از یوسف اتفاقی افتاد که به من گفت «دیگر کار نکن و توکلت به خدا باشد، درست می شود!» این را یکی از نامزدها به من گفت، نه یک آدم کوچک. در جوابش گفتم «مشکلتان این است که فکر می کنید فقط خودتان به خدا توکل دارید!» در حالی که به نظرم خدای من خدای بزرگ تری است. اعتراضی ندارم ولی دارم می گویم «کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.» به نظرت من بهتر می توانم یک دفتر فرهنگی را اداره کنم یا یک سیاستمدار؟ من که 7-6 سال در رشته مدیریت کارخانجات صنعتی و تکنولوژی درس خوانده ام بهتر می توانم یک کارخانه را مدیریت کنم یا یک نفر که مدیریت بیمه خوانده؟ مگر نمی گوییم سال تولید ملی است؟ اگر همین الان چهارتا از بچه هایی که در رشته من تحصیل کرده اند دور هم جمع شوند و برای شروع کارشان نیاز به ابزار و تسهیلات داشته باشند را شش دور، دور خودشان می چرخانیم! بعد می گویند چرا تولیدمان اینگونه است؟ خب به خاطر اینکه دست خود آدم هایش نیست! بعد یاد گرفتیم همه چیز را سیاسی کنیم. آخر چه ربطی به سیاست دارد؟! حالا اینکه سیاست بخواهد درباره میز تلویزیون خانه من هم نظر بدهد دخالت سیاست است در امور من، نه دخالت من در امور سیاسی! من تا می آیم حرف بزنم می گویند مراقب باش حرف سیاسی نزنی! می گویم بابا من که اصلا سیاسی نیستم! تو داری در حوزه من دخالت می کنی!

الان هر کارگردانی بخواهد با مصطفی زمانی کار کند قبل از شروع همکاری اش باید برود او و نقاط ضعف و قدرتش را خوب بشناسد تا اگر در یک سکانس نتوانست خوب بازی کند، روی آن نقطه ضعف دست بگذارد و احساساتی اش کند تا آن پلان دربیاید؟ شبیه همان کاری که آقای شورجه سر یوسف پیامبر با تو انجام داد و احساساتت را برانگیخت؟!


من کارگردانی که این کار را با من انجام بدهد بیچاره می کنم! تحت هیچ شرایطی توهین به خودم را نمی پذیرم. سکانسی که درباره اش حرف می زنی همان جایی بود که قرار بود یوسف یک فرشته را ببیند؛ آنکه نقطه ضعف نبود. تو بچه که هستی می گویند یک فرشته آمده. فرشته برایمان معنای ناز بودن و لطافت دارد و دوست داشتنی است. می گویند فلان پسر مثل یک فرشته می ماند. همیشه وقتی می گویند طرف فرشته است یعنی کم حرف است، یعنی آقاست و نجیب. نه، آن نقطه قوتم بود. آنجا به آقای سلحشور گفتم من معنای فرشته را نمی فهمم، ایشان گفتند تصور کن آقا مرتضی علی (ع) آمده و تو را شفاعت کرده است. خیلی دوست ندارم درباره ارادت قلبی ام به بزرگان حرف بزنم که مبادا تصور شود دارم شعار می دهم، ولی این یک ارادت شخصی است و ربطی به کسی ندارد. خیلی کم این ارادتم را بیان می کنم به این دلیل که احساس می کنم آسیبی که آدم های اطراف ما دارند به این بزرگان وارد می کنند خیلی بیشتر از آسیبی است که دشمنانمان می زنند! جمله خطرناکیست ولی خطرش را می دانم که دارم می گویم. ما انسانیم و جایزالخطا ولی باید حواسمان باشد که وقتی داریم ارادتمان را به آقا علی (ع) داد می زنیم آنقدر به خودمان اطمینان داشته باشیم که شعار به حساب نیاید. درد من مذهب نیست، مگر می شود یک آدم خوب باشد، پر باشد و همه جوره کامل باشد اما تنها یک بُعد داشته باشد؟ خب بُعدهای دیگر این آدم را هم ببین. بنابراین تا زمانی که کردار، رفتار و گفتار علی وار نداریم اجازه نداریم بلند بلند دم از او بزنیم. برای اینکه کسانی که دنبال خرده گرفتن هستند می گویند «طرف را نگاه کن دم از علی می زند بعد ببین چه کارهایی که نمی کند!» از آنجا که هنوز خودم را در دریایی از مادیات می بینم که برای زودتر رسیدن به آن مجبور به توجیه اعمال نادرستم هستم، با همه ارادتی که به این بزرگواران دارم سعی می کنم آن را خیلی بلند بلند نشان ندهم که اگر روزی خطایی از من سر زد (که حتما این اتفاق در طول هر روز برایم می افتد) کسی که دنبال بهانه است، خطایم را بهانه ای برای خدشه دار کردن این عزیزان قرار ندهد. »

اصولا آدم های بزرگ برایم اهمیت ویژه ای دارند و بسیار دوست دارم درباره شان مطالعه داشته باشم؛ از هر جنس و مذهبی که می خواهند باشند؛ اصلا اساطیر یونان را دوست دارم بشناسم؛ ارسطو، افلاطون و... . بی شک آدم های بزرگ چیزهایی دارند که بزرگ شده اند، نهایتش این است که درباره شان می خوانی و می فهمی چه کارهایی نباید انجام بدهی.

یکی از چیزهایی که همیشه آزارت می داد دوری از خانواده ات بود، این مشکل امروز برطرف شده؟

نه، برطرف شده است.
تو به مادرت حقوق، بیمه و مزایا هم می دهی؟


حقوق، بیمه و مزایا؟ یعنی چه؟
چون می دانم اگر قرار باشد سکانسی احساسی بازی کنی قبلش به مادرت زنگ می زنی تا صدایش را بشنوی و آن زمان است که می توانی با احساس بازی کنی.


از آنجا که یکی از علایق مادرم سفر است، از ایشان خواهش کرده ام تمامی هزینه هایشان را تحت هر شرایطی من تقبل کنم. با وجودی که خانواده ام در رفاه کامل به سر می برند ولی من این درخواست را چندین سال پیش از مادرم کردم و ایشان نیز این خواهش را اجابت می کنند. ارادتم به پدر و مادرم کمتر از ارادتم به خداوند نیست. هستی با حضور آنها رنگ و بوی دیگری برای من دارد. خداوکیلی می دانی یکی از مهم ترین دلایلم برای مصاحبه با تو چیست؟ جدی می گویم، من از مصاحبه و حرف زدن فرار می کنم چون می دانم آدم ها بعد از خواندن حرف های من یا از من تعریف می کنند یا انتقاد، از بس در این مملکت فقط حرف زدیم هیچ کس دنبال عمل کردن نیست. واقعیتش این است که پدر و مادرم وقتی مصاحبه ای از من می بینند خیلی خوشحال می شوند؛ اصولا هر وقت پدر و مادری پیشرفت ثمره های زندگیشان را ببینند حالشان خوب می شود. احساس می کنم حرف هایم را با ذوق می خوانند. شبیه جنس پدر و مادر من در این مملکت به وفور دیده می شود. چون من از خشت همین مردم هستم. من از خاک این مملکتم. بی تعارف می گویم، سوای هر چیز و هر جایی، نمی خواهم بگویم چه سفرهایی که نکرده ام و این حرف ها، ولی واقعا کیفیت این خاک آنقدر زیاد است برایم آن عشقی که بچه هایش در 14 سالگی برای دفاع از آن به جبهه های جنگ رفتند کاملا توجیه پذیر است. تنها خط قرمزم در زندگی که به هیچ وجه با هیچ مقامی درباره اش تعارف ندارم همین بچه های جنگ است. حتی اجازه نمی دهم کسی درباره آدم هایی حرف بزند که یک روز به خاطر خاکش به جنگ رفته اما شاید الان دچار دوگانگی شخصیت شده و دارد چپاول هم می کند! من می گویم این آدم هم آن روز که به جنگ رفت از برگشتنش مطمئن نبوده، پس باید به آن روزش احترام گذاشت. خط قرمزم همین است و به هیچ وجه درباره این بچه ها انعطاف پذیر نیستم. تنها جایی که داد زده ام درباره همین بچه ها بوده. حرمت این آدم ها بالاتر از این حرف هاست، پس نباید این ها را هم به بازی گرفت.

کارگردان فیلم «ملکه» آقای محمدعلی باشه آهنگر خودش بچه جنگ است و خاک آنجا را خورده. خدا رحمت کند حاج آقا حسینی تهیه کننده فیلم «ملکه» را که چون الان دیگر بین ما نیست می توانم خاطره ای که ازشان دارم را تعریف کنم. با هم روی یک تکه موکت نشسته بودیم که ایشان به من گفت «آقا مصطفی بخدا من تهیه کننده نیستم، این احمد میرعلایی اصرار کرد! به علی قسم تنها چیزی که بابت ساخت این فیلم می خواهم این است که بچه های جبهه از من راضی باشند و بس. هیچ چیز دیگری از این فیلم نمی خواهم.» وقتی ایشان فوت کردند، من آلمان بودم و واقعا برای این اتفاق گریه ام گرفت. ایشان تنها تهیه کننده ای بود که در اتاق تدارکات می خوابید! در تمام آن 90 روز فیلمبرداری هم به همین منوال بود.

بارها از تو شنیدم که گفتی در زندگی خیلی زحمت کشیدم و به گونه ای رفتار کردم که هیچ وقتی از من تلف نشود، ولی هیچ وقت درباره جزئیات و چگونگی سبک زندگی ات هیچ حرفی نزدی که بتوان شرایطت را متصور شد.

خب من خیلی ورزش می کردم، به ویژه فوتبال. بعد از فوتبال، ورزش تکواندو را هم انجام می دادم. استعدادم در ورزش خیلی زیاد است. به نظرم وقتی پسری در یک خانواده به دنیا می آید باید سه چیز مهم را رعایت کند؛ اول احترام به پدر و مادر که خیلی مهم است، دوم درس و سوم ورزش. چیز عجیبی که در من وجود دارد این است که هیچ وقت علاقه زیادی به انجام هیچ کاری نداشتم! یعنی انجام هیچ کاری برایم آنچنان لذت بخش نیست. تمام دغدغه ام در زندگی این است که خودم باشم. دوست ندارم انعکاس از هر چیزی باشم، بلکه منبع نور بودن را دوست دارم. این مهم نیست که هستم یا نیستم، دوست دار