)

.

.

*سوپراستار بعدی سینمای ایران شمایید؟

.

*چرا دوره اینجور سوپراستارها تمام شده؟

.

*این سوپراستارشدن آنقدرهاهم بی در وپیکروبی قانون نیست.

.

*یعنی تو اگر توی باند فلانی نباشی کارت پیش نمی رود؟

.

*ولی این سوپراستاراست که می تواند مردم را از خانه بیرون بکشد وبه سالن ببرد.

.

*خب سعی می کند صورت وشمایل وظاهرکارش را پیش ببرد.

.

.

*می بینید پس شما هم برنامه دارید برای اینکه توی دنیای بازیگری چهره باشید؟

.

*ولی این چیزها برای نشریات زرد جذاب است.

.

*ببینید شما نقش اولتان دریوسف یک نقش مثبت بود وحالا هم نقش یک مجنون در فیلم آل به نظر می آید به جز بحث مطبوعات در انتخاب فیلم هم برنامه دارید؟

.

*ولی شما یک چهره هستید که حق انتخاب فیلمنامه دارید.

.

*اما شاید همه چیز براساس برنامه های شما نباشد.مثلا شاید گیشه ازشما ادامه دادن یوزارسیف به عنوان یک عاشق معصوم را می خواهد وبعد شما سراغ نقش دیوانه می روید.

.

*پس جامعه تعیین می کند که مصطفی زمانی بازی کند نه خودش؟

.

*خب پس همه چیز را بالا وپایین می کنید؟

.

*پس با این همه آنالیز شما هوشمندانه مسیررا می روید مثلا بعداز یوزارسیف رسانه ها راکنترل کردید که زیاد دیده شوید.

.

* اگر برنامه تان شکست خورد حاضرید دوباره نقشی مثل یوسف رابازی کنید تا بازسازی شوید؟

.

 

.

*مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف که چشمانی روشن دارد چنین وضعیتی را تجربه کرده وبا سختی هایش آشناست.او برای ایفای این نقش مدت طولانی لنز های رنگی را تحمل کرده...

.

.

.

!

با وجود لنزهای طبی فکر میکنم هنوزعینک جایگاه خودش را ازدست نداده است.خیلی ها ازاستفاده لنز می ترسند وعینک را ترجیح می دهند.ضمن اینکه خیلی ها هم استفاده مداوم از لنز را دوست ندارند ومعتقدند استفاده مداوم آن به چشم آسیب می زند.برای همین در کنار آن از عینک هم استفاده می کنند

.

!

من هم مثل خیلی از بچه ها عینک زدن را دوست داشتم اما معمولا برخلاف خیلی از بچه ها وقتی عینکی می دیدم آن را به چشمم نمی زدم ودوست داشتم خودم عینکی باشم

.

!

مگر می شود بچه شمال بود وعینک آفتابی استفاده نکرد؟!در شمال به دلیل آب وهوا و وجود تابش تند خورشید مجبوری از عینک استفاده کنی هرچند خیلی ها عادت کرده اند واین کار را نمی کنندولی من فکر می کنم چنین تابشی برای چشم مضر است

.

...

 

.

.

.

.

.

:

.

.

:

.

.

 

.

.

.

.

.

* مي‌داني امروز چندم بهمن‌ماه است؟

هشتم. چطور؟

هشتم بهمن براي شما روز خاصي نيست؟

فكر مي‌كند...)

*هشت بهمن سال هشتاد و سه را فراموش كردي؟

مي‌خندد) فراموش نكردم. اما الان يادم نبود. چهار سال قبل در چنين روزي، من براي اولين بار رفتم جلوي دوربين. يعني هشت بهمن هشتادوسه من اولين پلانم را براي سريال حضرت يوسف بازي كردم.

*الان ساعت 6 بعدازظهر است اما شما كارت را در ساعت 11 صبح انجام داده بودي. در اين ساعت حالت چطور بود؟ استرس داشتي؟

.

*وقتي كارت تمام شد كي باهات حرف زد؟ اينكه خوب بودي، خوب نبودي، كار چطور بود و...

.

*به هر حال بايد به يك بازيگر جوان اعتماد به نفس بدهند.

مي‌شود آن بيت معروف كه: <بار غم عشق اورا، گردون نيارد تحمل/ چون مي‌تواند كشيدن، اين پيكر لاغر من...>

.

.

*به نقش منفي يا مثبتش نگاه نكرديد؟

.

*گفتي كه عشق را از فيلتر ذهن خودت عبور دادي. عشقي كه تو بازي‌اش مي‌كردي عشقي بود كه در حوزه زندگي يك پيامبر اتفاق افتاده بود. مصطفي زماني بيست‌ودوساله، چطور مي‌تواند چنين اتفاق عشقي را از فيلتر ذهن خودش عبور دهد و درست نشانش بدهد و نترسد؟

.

*آن موقع سن و سالتان هم كمتر بود و آدم هر چقدر به كودكي نزديك‌تر باشد به اصل و به قول شما چرك‌نويس دل نزديك‌تر است. يعني سال‌هايي كه با دلش كار مي‌كند.

.

*آن موقع هنوز اين سريال هم پخش نشده بود و كسي هم نمي‌دانست كه چرا به اين روش رفتار مي‌كني و چرا آنقدر دروني شده‌اي.

.

*مجبور بودي تا آنجا كه مي‌تواني و يك بشر غيرمعصوم مي‌تواند به نقش يوسف پيامبر نزديك بشوي.

.

*اين حرف‌ها را كه مي‌زني من باور مي‌كنم كه فقط زيبايي چهره باعث نشده كه تو انتخاب شوي چون عمده‌ترين بخش ماجرا اين است كه حداقل تو چشمانت سبز است و آنها بازيگر چشم سبز نمي‌خواستند. حتما يك چيزهايي در شخصيت‌ات بوده كه باعث جذب و جلب اعتماد كارگردان شد.

.

.

*<يوسف در آينه تاريخ> را چه كسي نوشته؟

توماس‌مان> نوشته كه آلماني است.

*آن كتاب را خوانده بودي؟

وقتي كه مي‌خواستي بروي تست بدهي دوباره نشستي و آن كتاب را خواندي؟

.

*منظورم آن موقع است كه مي‌خواستي بروي تست بدهي. آن موقع كه هنوز فيلمنامه را نديده بودي؟

.

*بنابراين طبيعتا بايد مي‌رفتي و آن كتاب را كه در كتابخانه پدر بود مي‌خواندي يا اقلا به قصه قرآن رجوع مي‌كردي؟

...

*... و از معدود پيامبراني است كه در حوزه زندگي‌اش عشق هم هست.

.

*شما ديده‌اي؟

.

*مگر اينكه با دلشان نرفته باشند به سمت خدا.

.

*اينكه مي‌تواني اين عقايد را داشته باشي لابد به اين خاطر بوده كه از بچگي به آنها فكر كرده‌اي اما اينكه مي‌تواني اينقدر خوب بيانشان كني حتما اين چهار سال باعث شده كه اينطور اعتماد به نفس داشته باشي. منظورم اين است كه حالا مي‌تواني نظرت را راحت و كلاسه شده بيان كني.

.

*پس خودت هنوز به باوري نرسيدي، چون هنوز سي سالت نشده.

(خنده) ما همه‌اش ياد گرفتيم چهار تا كتاب بخوانيم و... زمان مي‌برد. بايد با آن زندگي كني. شما مطالعه مي‌كني تا عشق را از جنس ديگري بفهمي براي اينكه معاني تمام نمي‌شوند. من به يك نفر مي‌گويم عشق چيست او مي‌گويد كه من دختري را در خيابان ديدم كه خيلي زيبا بود و نمي‌توانم تحمل كنم كه به غير از من به كسي ديگر تعلق داشته باشد. به يك آدم مذهبي مي‌گوييم عشق چيست مي‌گويد عشق اين است كه وقتي داري كميل مي‌خواني و رسيدي به آن قسمت كه <خدايا من سرمايه‌اي به جز اميد و سلاحي جز اشك ندارم.> به يكي ديگر مي‌گوييم عشق چيست. آن شعر حافظ را بيان مي‌كند كه: <زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست/ پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست/ نرگسش عربده جو و لبش افسوس‌كنان/ نيمه‌شب دوش به بالين من آمد بنشست> يكي عاشق را آن جور مي‌بيند. ما كتاب مي‌خوانيم و فكر مي‌كنيم كه از همه بعدها و از همه ديدگاه‌ها عشق را بررسي بكنيم تا بتوانيم يك عشق شكيل‌تر را انتخاب كنيم براي دلمان كه خودمان بتوانيم راحت‌تر زندگي كنيم و به آرامش برسيم.

*يعني در واقع مي‌خواهي كمك بگيري از عناصر مختلف تا بهتر و بيشتر باور كني.

ولي با اين حال بايد برگردي به دلت.

.

 

.

.

.

....

.....

.

دانشجو بودی و در رشته مدیریت درس می خواندی که وارد یک پروژه بزرگ تلویزیونی شدی با کلیه عوامل و امکانات و تمام مسائل حوزه فیلمسازی و سینما . پروژه ای که در آن نقش اصلی و محوری داشتی و بنابراین بسیار مورد توجه بودی . انگار از یک دانشگاه وارد دانشگاه دیگر شدی و یک لیسانس دیگر گرفتی . دقیقآ چهار سال کسب تجربه کردی قبول داری ؟

تجربه ای که کسب کردم زیاد بود . من سه ,چهار مقطع سنی را بازی کردم . تجربه کردم که ازدواج کنم . تجربه کردم که دو تا فرزند داشته باشم . تجربه کردم که یک زندانی باشم . تجربه کردم که یک آدم باشم که مورد اتهام قرار می گیرد . تجربه کردم که یک سیاستمدار باشم . تجربه کردم که عزیز مصر باشم و از همه مهمتر اینکه تجربه کردم که در نقش یک پیامبر باشم . اینکار ژانرهای زیادی داشت . عاشقانه داشت , عالمانه داشت , عارفانه داشت و همه چیز داشت ضمن آنکه دولتمرد بودن را هم داشت .همه این تجربیات هست , ضمن آنکه همانطوری که گفتم چهار سال مقطع سنی را هم تجربه می کنم . با این حال من همیشه این را می دانم که این قدم اول من است , با این تفاوت که قدم اول من بلندتر بوده از عزیزان دیگری که دارند کار میکنند . با این حال باز هم اسم این می شود قدم اول من در بازیگری

شاید این نوع حرف زدن و این با اعتماد به نفس اظهار نظرکردن مربوط به این روزهایش باشد که چهار سال از اولین پلانی که جلوی دوربینی قرار گرفت که قرار بود قصه زندگی یوسف را به تصویر می کشد . او در بهمن 83 کارش را شروع کرد و حالا چهار سال بعد است و همه چیز عوض شده است و آن جوان دانشجوی شهرستانی یک چهره سرشناس

.

.

دقیقآ اینطور است . مثل اینکه شما دایو زده باشی و خیلی پریده باشی . باید نشان بدهی که می دانی بعدش چه کاری باید انجام بدهی . الان یوسف دارد پخش میشود و خیلی زیباست و خیلی مورد توجه قرار گرفته است و تو حالا بایدنشان بدهی که آبا این ظرفیت را داشته ای که در این موقعیت قرار بگیری . باید نشان بدهی که جه ظرفیتی داری . ظرف تو , عمق استخر تو می شود . اگر تو توانسته باشی که به عنوان یک آدم ظرفیت وجودیت را زیاد کنی, عمق استخر زیاد می شود و تو با مخ به ته استخر نمی خوری . اگر خودت را ببازی و بگویی وای , چقدر خوب , مطبوعات اینقدر به دنبال تو هستند و فلانی مرا تحویل می گیرد و از این کارها , ظرفیت وجودیت خالی و عمقا ناچیز می شود و با سر می خوری به ته استخر . خیلی ها فکر میکنند چه اتفاقی افتاده است در حالی که من میدانم 10 اردیبهشت سریال تمام می شود , چهار , پنج ماه بعدش هم مراسم تجلیل است و اینجامیروی و آنجا میروی و خیلی زود همه چیز تمام می شود و اگر هشیار نباشی و درست انتخاب نکنی دو سال بعدش هم می شوی یک آدرس . یکی میگوید "مصطفی زمانی " طرف نمی شناسد و او توضیح میدهد که " همان که یوسف بود " , میگوید " آها . حالا شناختم ." البته اینکه انسان یک فرصت پیدا می کند که کاری را انجام بدهد که مردم سالهای سال روی آن آدرس بدهند , آدم را خوشحال میکند

.

.

.

.

بله حتمآ همینطور است . وقتی شما نقشی مثل یوسف را بازی می کنی ممکن است تا مدت ها شخصیتی به این بزرگی را نتوانی در کارهای خودت تکرار کنی و شاید هم فقط یکبار اتفاق بیفتد که چنین شخصیت بزرگی را بازی کنی اما بازیگری دنیایی است باابعاد بی نهایت که وقتی از لحاظ هنری به شخصیتها نگاه می کنی حتی گاهی می بینی شخصیتها در یک سکانس هم آنقدر خوب پرداخت شده اند که تو را وسوسه می کند به همین دلیل سعی می کنم تجربه یوسف را به لحاظ بازی در نقش یک انسان بزرگ ببینم و به کارهای دیگرم مانند یک نجربه جدید نگاه کنم که بر توانایی ام در امر بازیگری کمک کند اینکه پیشنهاداتم را بخواهم همواره با یوسف مقایسه کنم راه درازی در پیش دارم و می دانم که در این راه دراز باید توشه ای داشته باشم که تا مجبور به توقف نباشم و هیچ توشه ای بهتر از تحربه اندوزی نیست

.

.

.

)

شاید من خودم دوست دارم تجربه کنم

.

.

.

.

.

.

.

بله . قطعآ تا یکی دو سال همینطور است

.

.

.

به نظر من داستان یوسف , داستانی بود بین چند تا آدم . یوسف و زلیخا و چند نفر دیگر . مگر چند نفر را می توانیم اسم ببریم ؟

ولی وقتی قرار باشد قصه ای اتفاق بیفتد شخصیت های زیادی اضافه می شود

.

وقتی قرار باشد قصه باشد می شود . یوسف , زلیخا , یعقوب , پوتیفار , آخناتون ,آنخماهو و چند نفر دیگر . شما دارید قصه ای را بیان می کنید که مربوط به بیشتر از سه هزار سال پیش است . روابط آنقدر ها نمی تواند گسترده باشد

.

.

هر کسی یک چیزی دارد برای یاد دادن . من از آقای محمود پاک نیت خیلی چیزها یاد گرفتم با اینکه من چند سکانس مقابل هم بازی کردیم . چیزی که من از ایشان یاد دیدم این بود که انسان به معنای انسان بود و اینقدر بی منیت بود که من مانده بودم . همیشه همه چبز آن چیزی نیست که ما از بیرون آن را می بینیم . از بیرون می گوییم بازیگر فلان نقش اگر آقای

X بود , یک آن نقش, اگر آقای Y بود چطور می شد ولی مااز بیرون و ار نگاه خودمان نگاه می کنیم . همه چیز باید با جفت و جور باشد . من نمی توانم آنقدر ها نظر بدهم . این کار اولین کار من بوده و همه آن بزرگواران از من بزرگ تر بودند , بنابراین من می توانستم از آنها یاد بگیرم .در کیفیت بیشتر و کمتر آن هم نمی توانم نظر بدهم .

.

.

.

.

ما نباید در یک چیزی شک کنیم و آن اینکه آنچه درقرآن آمده در این سریال رعایت شده است . من دیالوگ دارم که دقیقآ آیه قرآن است. جایی که نویسنده و کارگردان آنقدر دقت دارد که برای این دیالوگ عین آیه را می گذارد نمی تواند که قصه را رعایت کند . مساله اصلی این است که داستان یوسف در قرآن , داستان کوتاهی است قصه ای که نوشته شده , از همه کتابها و همه احادیث موجود گرفته شده و اینها در کنار هم قرار گرفته و این قصه خلق شده . یک روایتی هست که مثلآ من می گفتم کاش این هم در قصه بود البته بیشتر شبیه به افسانه است اما فکر کنید که چقدر آن صحنه را زیبا می کرد . وقتی داشتند یوسف را می فروختند , یک کتیبه بود که اسامی را در آن می نوشتند , اسم ثروتمندان مصر را در کتیبه خریداران یوسف نوشته بودند , یک پیرزن گدا گفت اسم مرا بنویسید گفتند تو مگر چه داری ؟ گفت : یک مقداری تخم مرغ

.

.

.

بله . به هر حال همه اینها در کنار هم قصه را جذاب می کند . در تفسیر المیزان و خیلی از منابع مختلف در مورد قصه یوسف شرح داده شده . خیلی از منابع بوده و من البته در جریان آن نیستم ولی تا جایی که من شنیدم این است که اینکارها معمولآ تاییدیه دارند , نه آقای سلحشور , نه تیم فیلمنامه نویسی . نه هیچ مسلمان دیگری حق این را ندارند که آیه قرآن را در نظر نگیرد ولی ممکن است در بعضی مسائل سلیقه ها و شنیده ها متفاوت باشد . اینمه برادر بد یهودا بوده یا کس دیگر به سلیقه ها و شنیده های مختلف بستگی دارد . ما برادر بده را گذاشتیم یهودا و شمعون .اما یک دانشجو گفته بود که یهودا برادر خوبه بوده اما چون اسم یهود روی آن بوده آن را گذاشتید برادر بد . آقای سلحشور گفت سه جا ذکر شده که یهودا و لابی و دوبین آدمهای بدی بودند که من بین آنها شک داشتم و عقل من گفت که یهودا درست است

.

.

.

.

.

.

.

الان که محبوب و سرشناس شدی . شرایط ات در خانواده چقدر فرق کرده ؟

شرایطی به وجود آمده است که" مامان من بعدآ زنگ میزنم " , " بابا الان کار دارم خودم تماس می گیرم " من زیاد شده و این یک ذره آزارم می دهد

.

.

.

.

.....

مردم که خیلی احترام میگذارند . کلآ احساس می کنم پدر و مادرم خیلی خوشحالتر از خود من شده اند

.

.

.

سئو سایت ساخت وبلاگ
خشکشویی آنلاین بستن تبلیغات [x]